X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

عناوین یادداشت‌ها 

  • برو سر اصل مطلب (1397/07/13 07:21)
    شرکتی که بهش رزومه فرستادم جواب داده: ایمیل شما دریافت شد. یعنی رد شدم؟... خب اونو که می‌دونستم دریافت شد چون ازoutbox رفت. :دی
  • موضوع:صحنه‌سازی شاید هم فضاسازی. نمی‌دونم. (1397/07/08 23:52)
    خورشید سرخ و نارنجی رنگ صبحگاهی تازه روی بام افتاده که پیرمرد از خانه بیرون می‌زند و به سمت مغازه می‌رود. باد خنکی می‌وزد و برگ‌های زرد را روی آسفالت جارو می‌کند. بیشتر مغازه‌ها هنوز بسته‌اند. پیرمرد با خود فکر می‌کند که از جوان‌های امروزه زودتر از ساعت ده-یازده انتظار نمی‌رود! مغازه‌اش سرکوچه است. کلید می‌اندازد و با...
  • موضوع انشا:اتوبوس شلوغ (1397/07/07 01:27)
    یکی از بچه‌ها توی کلاس زبان گفت تو مدرسه انشا دارن و نمی‌دونه چی بنویسه و خیلی موضوعش مسخره‌س. منم یه کم ایده بهش رسوندم. بعد دلم خواست خودمم بنویسم ولی نتونستم تمومش کنم اتوبوس پر است. راستش اگر صادق باشیم اتوبوس درحال overdose است. ما از مسافران خوش‌شانس بودیم که زودتر سوار شدیم و یک صندلی نصیبمان شد. هرچند صندلی‌ها...
  • شب (1397/07/01 23:24)
    ساعت یازده و نیمه. چراغا رو خاموش کردیم. توی تاریکی دراز کشیدم و درحالی که آهنگ بی‌کلام گوش میدم زل زدم به تک ستاره‌ای که از پنجره توی دل آسمون دیده می‌شه. خیلی آرامش خاصی توی این لحظات هست. صبح این آرامش و اطمینان رو ندارم. صبح مدام مزاحمم می‌شن. اما الان می‌دونم که زمان تو دستای منه. صدای نفس کشیدن اعضای خونه توی...
  • بوی گل میدم که میگن اینو میگن. (1397/07/01 13:27)
    بلاخره یه شامپو بدن برای خودم خریدم. وایسادم و همه‌ی شامپو‌ها رو بو کردم. شامپوی آلوئورا و گل. عسل و کاکائو هم بود ولی چون معشوقم اونا رو نپسندید این رو برداشتم. بلاخره باید یکی باشه از بوی خوش بدنتون تعریف کنه دیگه.
  • گلرنگ (1397/07/01 13:20)
    رفته‌بودم حموم که فهمیدم شامپو تموم شده است. به اجبار شامپو بچه به موهام زدم. شامپو بچه‌ی گلرنگ سبز... بوی شامپو کل حموم رو تسخیر کرد. درحالی که داشتم کف شامپو رو توی موهام رقص ‌می‌دادم و لیف رو روی بدنم می‌کشیدم و آواز می‌خوندم، احساس کردم خیلی احساس خوشبختی می‌کنم و انگار یه ملکه‌ام. یه ملکه که عصر یه روز بهاری داره...
  • من به جای تو (1397/06/14 00:54)
    امروز کیان تونست بگه"ماما". نمی‌دونستم شنیدن یک کلمه‌ی تکراری انقدر شیرینه. یه موجود فسقلی ِ دو دندونه با دوتا چشم سیاه که ته دلت رو خالی می‌کنه، من رو مخاطب قرار داد. یه لحظه خواستم تخصص و کار و دکتری رو رها کنم و فقط بشینم کنار این جوجه تا مدام صدا کنه ماما! دارم دست و پا می‌زنم تا شاید یه بار دیگه ماما...
  • نوشته‌های دوران پناهندگی (1397/05/28 00:40)
    گوش شیطون کر خیار ِ‌ گلخونه‌ای‌مون داره گل میده. البته گوجه‌ها قبلا دوبار گل دادن و گلشون خشک شد. به امید اینکه گل خیار خشک نشه. باید از گلفروشی‌ها علت خشک شدنشون رو بپرسم. راستی کارم رو هم از دست دادم و در حال حاضر بی‌کار هستم. دنبال کار خوب می‌گردم. نیست. از همه دوستان خواهشمندم دعا کنن برام. به دعا خیلی هم اعتقاد...
  • از نیازمندی ها (1397/05/28 00:33)
    شمال
  • خلاصه‌ی اخبار (1397/05/24 00:34)
    ای کاش یه کم تنبلی رو کنار بذارم و بیشتر وبلاگ بنویسم. نمی‌دونم چرا قالب وبلاگم خراب شده بود؛ مجبور شدم عوضش کنم. بعد از نه ماه تدریس بلاخره یه کار جدید پیدا کردم. این هم مورد رضایتم نیست و فعلا فقط برای رفع نیاز مالی شروعش کردم. به امید اینکه کار موردعلاقه‌م رو پیدا کنم. ساعت کاریش خیلی کمه با این حال امروز انقدر...
  • شامپو بدن (1397/04/16 01:16)
    اونقدر تودارم که نوشتن وبلاگ سخت شده برام. هر چی می‌خوام تعریف کنم یه طرفش از خط‌قرمزام رد می‌شه. گاهی تصمیم می‌گیرم همه چی رو براتون تعریف کنم بعد حتی دستم به نوشتنشون هم نمیره. چند روز پیش رفته بودیم از فروشگاه رفاه خرید کنیم. به بخش لوازم بهداشتی که رسیدم نتونستم خودم رو نگه دارم. این علاقه رو تازه در خودم کشف...
  • بدون دعوت (1397/03/21 02:43)
    <<جام جهانی چشمات...>> جام جهانی چشمات رو تحریم می کنم. <<از طرف ترامپ>> یهو طنزم گرفت. :دی جام جهانی چشمات رو تحریم می کنم. جام و جهانی در کار نیست. چشمات منحصرا برای منه.
  • درد‌دل (1397/03/21 01:13)
    توی ماشین بودیم. شُرشُر عرق می‌ریختیم. شیشه‌ها رو می‌کشیدیم پایین یه کم خنک می‌شدیم بعد دوباره عرق می‌کردیم. خودت رو باد می زدی هم فایده نداشت. بارون می‌بارید. باد شدید می‌وزید. ولی ما همچنان عرق می‌کردیم. انگار رو گاز هستی، ولی گرمای مستقیم شعله بهت نمی‌‌خوره بلکه درحال بخارپز شدنی؛ حالا هی خودت رو باد بزن! احساس چرک...
  • ترشحات ذهن یک انسان غمگین (1397/03/12 01:35)
    رها کردن یک عادت سخت است. وگرنه معتادی نداشتیم. من هم معتاد او هستم. به تازگی متوجه شدم. اعتیاد ناگهانی رخ نمی‌دهد اما زمانی به خود می‌آیی که دیگر دیر شده‌است. به جای اعتیاد کلمه‌ی عشق را بگذارید. و کلمه‌ وابستگی.
  • البته دارم این ویژگی رو.فقط برای تحسینش نوشتم (1397/03/12 01:33)
    فکر می‌کنم چیزی که الان لازم دارم تعصب و عشق یک سرباز است که با تمام وجود شمشیر می کشد و حتی لحظه‌ای در فدا کردن جان خود برای فرمانده شک نمی‌کند.
  • ... (1397/03/11 15:52)
    وقتی طنازی بعضی هنرمندها رو می بینم و وقتی زیبایی نوشته هاشون میخکوبم می کنه. مجبور می شم توی تاریکی و سکوت شب به سقف خیره بشم و بپرسم: یعنی می شه منم انقدر خوب بشم؟!
  • گوشه دنج این روزام (1397/03/03 01:00)
    داشتن حیاط در تابستان از واجبات است و یا حداقل بالکن کوچکی که چندتا گلدان در گوشه ای جابدهی. الان که دراز کشیده بالکنم را تماشا می کنم کاملا مستند می نویسم. بعد وقتی آفتاب رحم کرده و کمی از گرمای وجودش را به منطقه ی دیگری معطوف کرد بشینی در سایه ی سرزمینت و باد تنبل تابستانی را بخوری و کیف کنی. اگر کتابی خواندی و چایی...
  • عمه خانم (1397/03/02 18:59)
    عمه شدن یک بدی دارد... مدام دلتنگی. همین حالا که می نویسم هم دلتنگم. عکسش را هی نگاه کنی و قربان صدقه ی عکس بروی ظلمی است که بر یعقوب نبی در فراق یوسف هم وارد نشد. تازگی ها متوجه شدیم که ما را می شناسد. صدایش کردنی می خندد. و نادر از هند نبرد آنقدر که این دختر با خنده هایش دل ما را برد. هر وقت زنگ بزنم باران را می...
  • خاطره (1397/02/13 14:53)
    چی شد که کزاز نگرفتم؟ یادمه کلاس دوم یا نمی‌دونم چندم بودم. همون کلاسی که میان و آمپول می‌زنن. زنگ تفریح که زده شد، اومدیم بیرون دیدیم راهروی طبقه اول خیلی شلوغه. بعد گفتن وایسین تو صف که آمپول می‌خوان بزنن. منم خیلی از آمپول می‌ترسم. می‌ترسیدم نه! می‌ترسم. چند وقت پیش مریض بودم رفتم آمپول بزنم به پرستار گفتم خانم من...
  • توله سگ هم فحش محسوب می شود (1397/01/25 21:36)
    امروز موهام رو جلوش رو چتری زدم. یعنی زد من نزدم. می گم افتضاحه من اینو نمی تونم تحمل کنم. می گه مدل توله سگیه. می گم واقعا توله سگه! باورم نمی شه موهام رو توله سگی زدم. گیره زدم و وصلش کردم به موهای پشتی. تا وقتی بلند نشه بازش نمی کنم اصلا. تازگی ها اما واتسون هم اینطوری زده موهاش رو فکر کنم. به او هم نمیاد. فرقمون...
  • ترش (1397/01/24 00:43)
    امروز یه نهال پرسیدم و نخریدم. اومدم و به مامان و بابا گفتم بخرم گفتن ولش کن سخته نگه داشتنش. منم بیخیالش شدم هر چند خیلی دوست داشتم. عصر همون درخت سیب ترش رو کادو گرفتم به علاوه ی یه نهال انار که قراره میوه ی تزئینی بده. اصلا اگه اینا خوشبختی نیست پس چیه؟ :) بهتر بدونید: ما قبلا یه باغ داشتیم. الانم نداریمش. دوری از...
  • جن نورانی (1397/01/22 01:31)
    دیشب داشتیم تلویزیون می دیدیم که برگشتم دیدم حوله داره تکون می خوره. شاید خنده دار بیاد ولی تکون می خورد واقعا. کسی هم نبود اونجا!! سعی کردم یه دلیلی براش پیدا کنم. نشد! کل شب خواب یه جن رو دیدم!! از دیشب ترسم گرفته. نمی تونم راحت بخوابم.
  • از کتاب هایی که می خوانم (1396/12/26 01:12)
    شعور و وجدان را می توان به عضلات تشبیه کرد. هر عضله ای که به کار نبریم ضعیف و ضعیف تر می شود. دنیای سوفی یوستین گردر
  • از کتاب هایی که می خوانم (1396/12/26 01:05)
    درخت بید مثل زنی که از غصه گیس بکند آشفته بود و کلافه. چراغ ها را من خاموش می کنم زویا پیرزاد
  • از کتاب هایی که می خوانم (1396/12/26 01:05)
    <<... من هم از دست خواهرهای احمق و مادرم که فقت بلد است ایراد بگیرد و غذا بپزد و گل بکارد و غر بزند و پدرم که فقط دوست دارد شطرنج بازی کند نجات می یابم. مرگ بر همه ی پدرها و مادرها و مادربزرگ ها. >> نامه به دست نشستم روی تخت و از پنجره به درخت کنار نگاه کردم. حس کردم در جایی که هیچ انتظار نداشتم ناگهان...
  • باران و ناز و افاده هاش (1396/12/19 17:05)
    فسقلمون یه دختر سفید و نازه. اسمش رو هم باران گذاشتن باباش اینا. ما هم گفتیم :بارون بارون بارونه هی! آن مرد در باران آمد. :| باران رحمت الهی آمد. باران آمد. باران در زمستان آمد. خیلی بچه ی سر به راهیه. شبا اصلا گریه نمی کنه. یعنی نمی کرد، چون من الان یه هفته س ندیدمش. دلم براش تنگ شده. خیلی دوستش دارم. بلاخره به جای...
  • [ بدون عنوان ] (1396/12/07 23:31)
    عمه شدم. از این به بعد خودتون رو برای پست های مربوط به بچه مون آماده کنید. نمی تونم از حس عمه بودن بگم چون هنوز ندیدمش. البته عکسش رو دیدم. اما باید بغلش کنم بعد.
  • [ بدون عنوان ] (1396/12/07 05:33)
    کمی خیال در این اوضاع لازم است. یک جفت کتانی سفید به پا دارم که اصلا کثیف نمی شوند. سیاه هم نمی شوند. سفید سفید. مثل وقتی که از جعبه درمیاری. یه سگ هم دارم که رنگش قهوه ای کم رنگه. مثل زردچوبه!! خب نمی دونم چه رنگی ولی اسمش دارچینه. کنار ساحلیم. موهامم دم اسبی بستم. البته چون کنار ساحلیم کتانی رو به دمپایی انگشتی...
  • نام سرخپوستی: دیر پسند و سخت پسند در انتخاب دوست که خودش چیز خاصی نیست (1396/12/07 00:35)
    یه عمر توی فضای مجازی از دوری کردن از جمع خوندم و وبلاگ نویس هایی که از این مورد می نالیدن و همیشه هم فکر می کردم که فقط دارند غر اضافی می زنند و لوسند. و حالا... بله! دچارش شدم. الان در برقراری ارتباط دچار مشکل شدم. یه جورایی احساس ضعف می کنم. اصلا ویژگی خوبی نیست این ضعف. تنها. من تنهایی رو دوست ندارم. شاید باید...
  • دل دیوونه (1396/12/05 00:31)
    گاهی وقتا آدم دلش بی خودی می گیره. هی گریه می کنه و توی دلش از تصویر توی آینه می پرسه که دقیقا داره برای چی گریه می کنه؟
( تعداد کل: 261 )
   1       2       3       4       5       ...       9    >>