عناوین یادداشت‌ها 

  • بدون دعوت (1397/03/21 02:43)
    <<جام جهانی چشمات...>> جام جهانی چشمات رو تحریم می کنم. <<از طرف ترامپ>> یهو طنزم گرفت. :دی جام جهانی چشمات رو تحریم می کنم. جام و جهانی در کار نیست. چشمات منحصرا برای منه.
  • درد‌دل (1397/03/21 01:13)
    توی ماشین بودیم. شُرشُر عرق می‌ریختیم. شیشه‌ها رو می‌کشیدیم پایین یه کم خنک می‌شدیم بعد دوباره عرق می‌کردیم. خودت رو باد می زدی هم فایده نداشت. بارون می‌بارید. باد شدید می‌وزید. ولی ما همچنان عرق می‌کردیم. انگار رو گاز هستی، ولی گرمای مستقیم شعله بهت نمی‌‌خوره بلکه درحال بخارپز شدنی؛ حالا هی خودت رو باد بزن! احساس چرک...
  • ترشحات ذهن یک انسان غمگین (1397/03/12 01:35)
    رها کردن یک عادت سخت است. وگرنه معتادی نداشتیم. من هم معتاد او هستم. به تازگی متوجه شدم. اعتیاد ناگهانی رخ نمی‌دهد اما زمانی به خود می‌آیی که دیگر دیر شده‌است. به جای اعتیاد کلمه‌ی عشق را بگذارید. و کلمه‌ وابستگی.
  • البته دارم این ویژگی رو.فقط برای تحسینش نوشتم (1397/03/12 01:33)
    فکر می‌کنم چیزی که الان لازم دارم تعصب و عشق یک سرباز است که با تمام وجود شمشیر می کشد و حتی لحظه‌ای در فدا کردن جان خود برای فرمانده شک نمی‌کند.
  • ... (1397/03/11 15:52)
    وقتی طنازی بعضی هنرمندها رو می بینم و وقتی زیبایی نوشته هاشون میخکوبم می کنه. مجبور می شم توی تاریکی و سکوت شب به سقف خیره بشم و بپرسم: یعنی می شه منم انقدر خوب بشم؟!
  • گوشه دنج این روزام (1397/03/03 01:00)
    داشتن حیاط در تابستان از واجبات است و یا حداقل بالکن کوچکی که چندتا گلدان در گوشه ای جابدهی. الان که دراز کشیده بالکنم را تماشا می کنم کاملا مستند می نویسم. بعد وقتی آفتاب رحم کرده و کمی از گرمای وجودش را به منطقه ی دیگری معطوف کرد بشینی در سایه ی سرزمینت و باد تنبل تابستانی را بخوری و کیف کنی. اگر کتابی خواندی و چایی...
  • عمه خانم (1397/03/02 18:59)
    عمه شدن یک بدی دارد... مدام دلتنگی. همین حالا که می نویسم هم دلتنگم. عکسش را هی نگاه کنی و قربان صدقه ی عکس بروی ظلمی است که بر یعقوب نبی در فراق یوسف هم وارد نشد. تازگی ها متوجه شدیم که ما را می شناسد. صدایش کردنی می خندد. و نادر از هند نبرد آنقدر که این دختر با خنده هایش دل ما را برد. هر وقت زنگ بزنم باران را می...
  • خاطره (1397/02/13 14:53)
    چی شد که کزاز نگرفتم؟ یادمه کلاس دوم یا نمی‌دونم چندم بودم. همون کلاسی که میان و آمپول می‌زنن. زنگ تفریح که زده شد، اومدیم بیرون دیدیم راهروی طبقه اول خیلی شلوغه. بعد گفتن وایسین تو صف که آمپول می‌خوان بزنن. منم خیلی از آمپول می‌ترسم. می‌ترسیدم نه! می‌ترسم. چند وقت پیش مریض بودم رفتم آمپول بزنم به پرستار گفتم خانم من...
  • توله سگ هم فحش محسوب می شود (1397/01/25 21:36)
    امروز موهام رو جلوش رو چتری زدم. یعنی زد من نزدم. می گم افتضاحه من اینو نمی تونم تحمل کنم. می گه مدل توله سگیه. می گم واقعا توله سگه! باورم نمی شه موهام رو توله سگی زدم. گیره زدم و وصلش کردم به موهای پشتی. تا وقتی بلند نشه بازش نمی کنم اصلا. تازگی ها اما واتسون هم اینطوری زده موهاش رو فکر کنم. به او هم نمیاد. فرقمون...
  • ترش (1397/01/24 00:43)
    امروز یه نهال پرسیدم و نخریدم. اومدم و به مامان و بابا گفتم بخرم گفتن ولش کن سخته نگه داشتنش. منم بیخیالش شدم هر چند خیلی دوست داشتم. عصر همون درخت سیب ترش رو کادو گرفتم به علاوه ی یه نهال انار که قراره میوه ی تزئینی بده. اصلا اگه اینا خوشبختی نیست پس چیه؟ :) بهتر بدونید: ما قبلا یه باغ داشتیم. الانم نداریمش. دوری از...
  • جن نورانی (1397/01/22 01:31)
    دیشب داشتیم تلویزیون می دیدیم که برگشتم دیدم حوله داره تکون می خوره. شاید خنده دار بیاد ولی تکون می خورد واقعا. کسی هم نبود اونجا!! سعی کردم یه دلیلی براش پیدا کنم. نشد! کل شب خواب یه جن رو دیدم!! از دیشب ترسم گرفته. نمی تونم راحت بخوابم.
  • از کتاب هایی که می خوانم (1396/12/26 01:12)
    شعور و وجدان را می توان به عضلات تشبیه کرد. هر عضله ای که به کار نبریم ضعیف و ضعیف تر می شود. دنیای سوفی یوستین گردر
  • از کتاب هایی که می خوانم (1396/12/26 01:05)
    درخت بید مثل زنی که از غصه گیس بکند آشفته بود و کلافه. چراغ ها را من خاموش می کنم زویا پیرزاد
  • از کتاب هایی که می خوانم (1396/12/26 01:05)
    <<... من هم از دست خواهرهای احمق و مادرم که فقت بلد است ایراد بگیرد و غذا بپزد و گل بکارد و غر بزند و پدرم که فقط دوست دارد شطرنج بازی کند نجات می یابم. مرگ بر همه ی پدرها و مادرها و مادربزرگ ها. >> نامه به دست نشستم روی تخت و از پنجره به درخت کنار نگاه کردم. حس کردم در جایی که هیچ انتظار نداشتم ناگهان...
  • باران و ناز و افاده هاش (1396/12/19 17:05)
    فسقلمون یه دختر سفید و نازه. اسمش رو هم باران گذاشتن باباش اینا. ما هم گفتیم :بارون بارون بارونه هی! آن مرد در باران آمد. :| باران رحمت الهی آمد. باران آمد. باران در زمستان آمد. خیلی بچه ی سر به راهیه. شبا اصلا گریه نمی کنه. یعنی نمی کرد، چون من الان یه هفته س ندیدمش. دلم براش تنگ شده. خیلی دوستش دارم. بلاخره به جای...
  • [ بدون عنوان ] (1396/12/07 23:31)
    عمه شدم. از این به بعد خودتون رو برای پست های مربوط به بچه مون آماده کنید. نمی تونم از حس عمه بودن بگم چون هنوز ندیدمش. البته عکسش رو دیدم. اما باید بغلش کنم بعد.
  • [ بدون عنوان ] (1396/12/07 05:33)
    کمی خیال در این اوضاع لازم است. یک جفت کتانی سفید به پا دارم که اصلا کثیف نمی شوند. سیاه هم نمی شوند. سفید سفید. مثل وقتی که از جعبه درمیاری. یه سگ هم دارم که رنگش قهوه ای کم رنگه. مثل زردچوبه!! خب نمی دونم چه رنگی ولی اسمش دارچینه. کنار ساحلیم. موهامم دم اسبی بستم. البته چون کنار ساحلیم کتانی رو به دمپایی انگشتی...
  • نام سرخپوستی: دیر پسند و سخت پسند در انتخاب دوست که خودش چیز خاصی نیست (1396/12/07 00:35)
    یه عمر توی فضای مجازی از دوری کردن از جمع خوندم و وبلاگ نویس هایی که از این مورد می نالیدن و همیشه هم فکر می کردم که فقط دارند غر اضافی می زنند و لوسند. و حالا... بله! دچارش شدم. الان در برقراری ارتباط دچار مشکل شدم. یه جورایی احساس ضعف می کنم. اصلا ویژگی خوبی نیست این ضعف. تنها. من تنهایی رو دوست ندارم. شاید باید...
  • دل دیوونه (1396/12/05 00:31)
    گاهی وقتا آدم دلش بی خودی می گیره. هی گریه می کنه و توی دلش از تصویر توی آینه می پرسه که دقیقا داره برای چی گریه می کنه؟
  • چه کاری را بیاموزیم دقیقا؟ (1396/12/02 11:10)
    این ترم باید درس کارآموزی رو پاس کنم. هیچ چیزی راجع به کارآموزی نمی دونم. ولی از اسمش مشخصه که باید یه چیزی یادبگیریم که به درد آینده ی شغلیمون بخوره. ولی این طور که مشخصه قراره برم جایی کار کنم که به هیچ درد من و رشته م و آینده م نمی خوره. جایی رو نمی شناسم وگرنه مکانش رو عوض می کردم. هرچند سخت باشه اما ترجیح میدم...
  • وقتی حرف زدنم گل می کنه (1396/11/13 18:17)
    امروز صبح ساعت شش با داداشم سوار اتوبوس بودیم. همین که سوار شدیم چراغا رو خاموش کردند. داداشم گفت اگه صحبت کنی مردم ناراحت می شن. اما من تازه از خواب بیدار شده بودم و خیلی هم سرحال. تازه حرف زدنم گل کرده بود. دلم می خواست راجع به همه چیز نظر بدم و صحبت کنیم و خاطره تعریف کنم. دیشب هم حالم اول شب خوب نبود هی می گفتم...
  • برف برف برف (1396/11/08 11:18)
    نوشتن از برف احتمالا تکراری باشه. از اینکه شیفته ی نحوه بارشش شدم. از اینکه شب وقتی همه جا پر از برف شده و سکوت برپاست، از پنجره بیرون رو نگاه کنم و ببینم که زیر نور زرد تیر چراغ برق هنوز دونه هاش تند تند می بارن. از اینکه تو برف دراز می کشم. عاشق پارو کردن برفم. می خوام از دلتنگی هام بگم. دلتنگی هایی که به هیچ وجه...
  • وقایع اتفاقیه (1396/10/30 18:34)
    در بانک و دانشگاه و... خیلی سنگینن. یه بار وقتی داشتم از بانک برمی گشتم درش خورد به بازوم و ده روز کبود شد. از اون به بعد معمولا سعی می کنم خودم باز نکنم و ترفند نون مفت رو پیش گرفتم. صبر می کنم یکی باز کنه و بدو بدو خودم رو از لای در می اندازم تو. در این مواقع کلی کیف می کنم. :دی بعضی وقتا هم کسی نیست و خودم باز می...
  • آخه تابع و مثال آسونی بود واقعا (1396/10/12 00:16)
    اینترنت که قطع شده بود یاد کره ی شمالی افتادم. کتاب آکواریوم های پیونگ یانگ رو توصیه می کنم. یه امتحان خیلی سخت رو نمره ی خوب گرفتم. نمره م رو که دیدم یه لبخند از ته دل زدم. زیاد می خندما ولی معمولا توجه نمی کنم. اما این لبخند واقعا چسبید. هنوز هم یاد وقتی که نمره م رو دیدم می افتم قند تو دلم آب می شه. مرسی از خدا....
  • سنگین وزن (1396/10/10 13:23)
    دیروز رفتم توی داروخونه خودم رو وزن کردم. باورم نمی شه چقدر سنگین شدم. یه آقا کنارم بود که سرک کشید و وزنم رو با صدای بلند خوند. کلی خجالت کشیدم. الانم خجالت می کشم بگم. من از دیشب تصمیم به رژیم گرفتم. ناهار هم کاهو خوردم. گشنمه ولی.
  • این پست رو دیروز نوشتم به خاطر همین قید زمان هاش فرق می کنه. (1396/10/06 23:07)
    امروز از ساعت هشت و نیم سر پا بودم به اضافه ی اینکه دیشب هم نخوابیدم و نذاشتن بخوابم. دیشب که زلزله شد کمتر ترسیدم چون هم شدتش کمتر بود و هم اینکه... همین! چون شدتش کمتر بود. الان که نشستم و دارم می نویسم همش احساس می کنم زمین داره تکون می خوره. می ترسم. :دی خداکنه دیگه زلزله نیاد. از صبح سر پا بودم و کلی خسته شدم....
  • إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا ﴿۱﴾. آنگاه که زمین به لرزش [شدید] خود لرزانیده شود (1396/10/01 07:17)
    این اولین زلزله ای بود که من تجربه کردم یا لااقل به یاد دارم. از زلزله خواهشمندم که صبح ها بیاد تا ما لباس مناسب داشته باشیم بتونیم فرار کنیم. قضیه اینطوری بود که من تازه رفته بودم بخوابم و داشتم خواب می رفتم که یهو زمین نمی دونید چطوری لرزید. انگار دستت رو تند تند به چپ و راست تکون می دادی. و یه صدای وحشتناک که...
  • یعنی اگه عصبانی می شدم یه نفر رو از دست داده بودم (1396/09/29 05:59)
    داشتم به یه دخترکوچیک حدودا یازده ساله درس توضیح می دادم. خیلی وسواسی بود و توی کتاب چیزی نمی نوشت(کاری که منم یه عمره انجام میدم) اما نمی دونم چرا از دیدن این حرکت توی اون بچه اعصابم خرد شده بود؛ و خیلی هم کند می نوشت و جواب می داد و اینم حرصم رو درآورده بود. می خواستم زودتر کارش رو تموم کنه. کمتر فس فس کنه. گاهی می...
  • دایره افکار (1396/09/27 15:28)
    هفته پیش یه دفتریادداشت برداشتم و قرار شد افکارم رو توی طول روز بنویسم. صبحش کلاس داشتم ساعت هشت. صبح سرکلاس: فکر کردن به رفتار اشتباه دخترعموم. (شب قبل) صبح سر همون کلاس چند دقیقه بعد:فکر کردن به آموزشگاه(چون منشی بهم پیام داد. ) صبح سر کلاس: فکر کردن به زود عصبانی شدن(سرکلاس راجع بهش حرف زدیم) صبح سرکلاس چند لحظه...
  • و باز هم یلدا (1396/09/21 14:00)
    شب یلدا توی راهه. توی خیابونا میوه ها رو که می بینم با خودم می گم از الان باید بخریم انبار کنیم واسه سی ام. چون به بهانه ی یلدا باز قراره گرون ها رو گرون تر کنن. هیچ مسلمونی هم نیست فکر کنه که بعضی ها نمی تونن بخرن این گرون ها رو ولی دل خودشون و بچه هاشون می خواد من جنس هامو گرون نکنم حداقل. هرچند یلدا یه بهونه واسه...
( تعداد کل: 250 )
   1       2       3       4       5       ...       9    >>