X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
1397/07/08 @ 23:52

موضوع:صحنه‌سازی شاید هم فضاسازی. نمی‌دونم.

خورشید سرخ و نارنجی رنگ صبحگاهی تازه روی بام افتاده که پیرمرد از خانه بیرون می‌زند و به سمت مغازه می‌رود. باد خنکی می‌وزد و برگ‌های زرد را روی آسفالت جارو می‌کند. بیشتر مغازه‌ها هنوز بسته‌اند. پیرمرد با خود فکر می‌کند که از جوان‌های امروزه زودتر از ساعت ده-یازده انتظار نمی‌رود! 
مغازه‌اش سرکوچه است.
کلید می‌اندازد و با بسم‌الله کرکره را بالا می‌برد. بوی تند ادویه‌ها و گیاهان دارویی به مشام می‌خورد و وقتی وارد مغازه می‌شود بوی صابون‌ها و بابونه‌ها و زعفران‌ هم کم‌کم بلند می‌شود. مثل معشوق‌های خجالتی که کمی دیرتر یخ‌شان آب می‌شود؛ از آن‌هایی که چند بار باید صدا کنی تا جواب بدهند و خب برای عاشق صدا کردنشان هم کیف دارد.
 پیرمرد از پس گونی‌های پر از ادویه و صابون به زحمت می‌گذرد و به پشت پیشخوان می‌رود. کلاه سیاه خود را به یک جفت شاخ گوزنی که به دیوار زده است آویزان می‌کند. از افتخارات دوران جوانی فقط همین شاخ گوزن‌ها برایش مانده. صدقه می‌اندازد و بسم‌الله گویان پشت پیشخوان روی سه‌پایه‌اش می‌نشیند. 
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد