X
تبلیغات
رایتل

1396/12/07

کمی خیال در این اوضاع لازم است. 



یک جفت کتانی سفید به پا دارم که اصلا کثیف نمی شوند. سیاه هم نمی شوند. سفید سفید. مثل وقتی که از جعبه درمیاری. یه سگ هم دارم که رنگش قهوه ای کم رنگه. مثل زردچوبه!! خب نمی دونم چه رنگی ولی اسمش دارچینه. کنار ساحلیم. موهامم دم اسبی بستم. البته چون کنار ساحلیم کتانی رو به دمپایی انگشتی تغییر میدم. یا هم اصلا هیچی پام نیست. 

کنار ساحل نشستیم. دارچین پشتش رو گذاشته زمین، سینه صاف کرده و دستاش آویزونه. نسیم خنکی می وزه. خورشید پشت دریا داره غروب می کنه. 


یهو صحنه عوض می شه. کنار ساحلیم اما ایندفعه با داداشام و بروبچ(دوستان). یه آتیش روشن کردیم و شبه. رضا داره می خونه و منم هم خونی می کنم. هر کی هم دستش یه سیخ کبابه. حالا هرچی فقط بال نباشه. :دی تا صبح آواز می خونیم. صبح بعد طلوع خورشید می ریم هتل و روی تخت سفید با ملافه های سفید, راحت می خوابیم. 


صحنه عوض می شه. برمی گردیم به دوران قدیم. توی اروپا اما. یه لباس با یه دامن پفی تنمه. کمرش رو مثل اسکارلت محکم سفت کردم. موهام اما بازه. باز دوست دارم. داریم میریم مهمونی رقص. قراره کلی برقصیم. اما به هیچکی هم محل نمیدیم. هیچکس منظورم آقایونه. اون وسطا ممکنه الیزابت بنت رو هم ببینیم. یا مثلا آنشرلی هم از دانشگاه اومده باشه اونجا و بهش بگم که بزرگ شد دوستش نداشتم. 


خسته شدم.