X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

وقتی حرف زدنم گل می کنه

1396/11/13

امروز صبح ساعت شش با داداشم سوار اتوبوس بودیم. همین که سوار شدیم چراغا رو خاموش کردند. داداشم گفت اگه صحبت کنی مردم ناراحت می شن. اما من تازه از خواب بیدار شده بودم و خیلی هم سرحال. تازه حرف زدنم گل کرده بود. دلم می خواست راجع به همه چیز نظر بدم و صحبت کنیم و خاطره تعریف کنم. 


دیشب هم حالم اول شب خوب نبود هی می گفتم دلم گرفته. بعد یه دوش گرفتم و حالم خوب شد. همش حرف می زدم و در حالی که می گفتن می خوایم بخوابیم من سرود بوی گل سوسن و یاسمن آید رو می خوندم. 


یه بار داداشم داشت اخبار ورزشی می دیدید هی من حرف می زدم. گفت بذار اینو ببینم بعد حرف بزنم. با زور خودم رو نگه داشتم. اخبار که تموم شد گفت حرف بزن. خب حرفام یادم رفت اخوی.


گاهی اوقات هم که با یه نفر تازه آشنا می شم یا ازش خوشم نمیاد حرف نمی زنم یا خوشم میاد نمی دونم چی بگم و هیچی به ذهنم نمی رسه. 


یکی از مواردی که من تغییرش رو توی خودم حس می کنم اینه که اصلا از حرف زدن با غریبه ها خوشم نمیاد. گاهی جوگیر می شم و حرف می زنم بعدش هم پشیمون می شم. اما بچه که بودم با رهگذر ها هم دوست می شدم و حرف می زدم. یادمه یه بار یه دختر داشت از کنارم رد می شد گفتم سلام خوبی؟ اسمت چیه؟ 

اسمش زهرا بود. 


خلاصه که حرف زدن با بعضی خیلی کیف داره. مثلا با دوست صمیمی ت. یا با داداشت که خیلی وقته ندیدیش یا حتی هر روز می بینیش. بعضی حرفا هست که فقط ما دوتا معنیش رو می فهمیم. با بعضی شوخی ها فقط ما می خندیم. و گاهی هم میز گرد می زنیم و جامعه رو از دید خودمون نقد می کنیم. :دی 


الان هم از اون روزاست که من دلم می خواد مدام حرف بزنم. چون موضوع پست فقط حرف زدن بود دیگه از خاطراتم نگفتم. :))


برف برف برف

1396/11/08

نوشتن از برف احتمالا تکراری باشه. از اینکه شیفته ی نحوه بارشش شدم. از اینکه شب وقتی همه جا پر از برف شده و سکوت برپاست، از پنجره بیرون رو نگاه کنم و ببینم که زیر نور زرد تیر چراغ برق هنوز دونه هاش تند تند می بارن. از اینکه تو برف دراز می کشم. عاشق پارو کردن برفم. 


می خوام از دلتنگی هام بگم. دلتنگی هایی که به هیچ وجه تموم نمی شن. شاید دلم می خواد تموم شن ولی نمی شن. دلتنگی به خونه برفی هایی که می ساختم. آدم برفی هام. سرسره ها. پریدن داداشم. 

آرزوی من این نیست که برگردم به زمان های قبل تر، آرزوم اینه که برگردم به محل زندگی قبلی. خدا رو چه دیدید این دلتنگی ها رو کتاب کردم اسمش رو گذاشتم دلتنگی های بی پایان مثلا. یا در تبعید. :دی فعلا که داستان سرخپوستیم رو در پاراگراف اول ول کردم.  :( 


دیشب که برف بارید و الان ساعت یازده و ده دقیقه ی قبل ظهر هم داره می باره، کلی برف بازی کردم. برف ها رو هم من تمیز کردم. آدم برفی درست نشد چون خیلی برف سبکی بود و خشک. 


در نهایت: زمستون خدا سرده دمش گرم.