X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
1396/10/06 @ 23:07

این پست رو دیروز نوشتم به خاطر همین قید زمان هاش فرق می کنه.

امروز از ساعت هشت و نیم سر پا بودم به اضافه ی اینکه دیشب هم نخوابیدم و نذاشتن بخوابم. دیشب که زلزله شد کمتر ترسیدم چون هم شدتش کمتر بود و هم اینکه...  همین! چون شدتش کمتر بود. الان که نشستم و دارم می نویسم همش احساس می کنم زمین داره تکون می خوره. می ترسم. :دی خداکنه دیگه زلزله نیاد. 

 از صبح سر پا بودم و کلی خسته شدم. اما روز خوبی بود. امتحانم رو عالی دادم که البته ثمره ی درس خوندنم بود. توی دوساعت امتحان یه ضرب داشتیم می نوشتیم و پنج دقیقه به پایان وقت، تموم کردم. 


این دانش آموز کوچولوم دوباره بهم گفت دوستم داره. ولی اصلا درس نمی خونه. بهشون گفتم می خوام جایزه براتون بخرم. برچسب دوست دارید؟ سجاد گفت باب اسفنجی خوراکشه. دلم ضعف رفت گفتم منم خیلی باب اسفنجی دوست دارم.  :)) یعنی بخرم عمرا دلم بیاد بدم به اینا. 


این روزا که سریال یوسف پیامبر رو میده به ایمان آوردن زلیخا(ذلیخا) حسودیم میشه. نمی دونم چطور شکر اون نعمت بزرگ رو می خواد به جا بیاره. من که همیشه خودم رو خیلی شرمنده می دونم. خدا خیلی به من لطف کرده که نتونستم اونطور که باید شکرش کنم. 

تولدم نزدیکه. و این روزا پیام من به همه توی تلگرام و پیامک و تلفن:

چی می خوای بخری برام؟  @@


نظرات (2)
تایپیست ||
1396/10/08 ساعت 16:16
سلام و تقدیم احترام
با آرزوی موفقیت.
من ||
1396/10/08 ساعت 00:47
نوشته هاتو دوست دارم
موفق باشی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد