X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

وقایع اتفاقیه

1396/10/30

در بانک و دانشگاه و...  خیلی سنگینن. یه بار وقتی داشتم از بانک برمی گشتم درش خورد به بازوم و ده روز کبود شد. از اون به بعد معمولا سعی می کنم خودم باز نکنم و ترفند نون مفت رو پیش گرفتم. صبر می کنم یکی باز کنه و بدو بدو خودم رو از لای در می اندازم تو. در این مواقع کلی کیف می کنم. :دی بعضی وقتا هم کسی نیست و خودم باز می کنم. ##


رفته بودم که امتحان بدمم اینطوری از در رفتم تو. یه آقا در رو باز کرد رد شد. در داشت بسته می شد. دویدم و کجکی از در رد شدم. :))


در و رد. عکس همن!! 


من عاشق پیدا کردن رابطه بین کلماتم و عاشق پیدا کردن ریشه ی کلمات. اینکه تاریخچه شون چیه. 


همون روز که رفته بودم امتحان بدم یه مدت طولانی باید منتظر می موندم. اما تنها بودم. چشمم می خورد به دانشجوهای دیگه که با دوستاشون خوشن و کلللی حسودیم شد که من دوست ندارم. دوستم می گه خب تو هم با یکی سلام و علیک می کردی و دوست می شدی! 

واقعا این اسمش دوست شدنه و اون شخص دوست محسوب می شه؟ 

می خواستم برم جلو ولی احساس می کردم خیلی یه جوریه. انگار خودت رو زورکی جایی دعوت کنی.  :((


یکی از دانشجوهای پسر هر وقت منو می بینه می گه شما همیشه می خندی!! عجیب اینکه من همیشه جدی ام پیش غریبه ها و اصلا یادم نمیاد پیش این پسر خندیده باشم. حتی لبخند. کیه این اصلا!! اسمشم نمی دونم!


همون روز امتحان شارژ گوشیم داشت تموم می شد و شارژر نبود. و مثل همیشه تو نمازخونه تونستم شارژر گیر بیارم. همیشه یه سری دختر دارن تو نمازخونه درس می خونن که یکی از اونا شارژر داره. 


خانم هیده توی وبلاگ از چشم ها بخونیم راجع به"ذهن فریب کار شما" تعریف می کرد. می گفت هر بخشی از خاطرات رو که به خاطر نیارید ذهن خودش یه چیز خوشی جایگزین می کنه. و من تونستم جواب یکی از مهم ترین سوالام رو پیدا کنم. تو بچگی همیشه خاطرات مسخره تعریف می کردم از بازی هایی که با داداشم نکرده بودم.


من به این موضوع پی بردم که یکی یا چندتا از کارمندان مجموعه ی رنگی رنگی اگه وبلاگ هم نداشته باشن حداقل قطعا وبلاگ من و چندتا وبلاگ دیگه رو دنبال می کنن.  

اینم یکی از علایقمه. پیدا کردن چیزهای کارآگاهانه. :دی

آخه تابع و مثال آسونی بود واقعا

1396/10/12

اینترنت که قطع شده بود یاد کره ی شمالی افتادم. 

کتاب آکواریوم های پیونگ یانگ رو توصیه می کنم.


یه امتحان خیلی سخت رو نمره ی خوب گرفتم. نمره م رو که دیدم یه لبخند از ته دل زدم. زیاد می خندما ولی معمولا توجه نمی کنم. اما این لبخند واقعا چسبید. هنوز هم یاد وقتی که نمره م رو دیدم می افتم قند تو دلم آب می شه. مرسی از خدا. 


این روزام خیلی شلوغ و خسته کننده س. درس و کار و کار. خیلی خسته می شم. اما شنبه تولدمه. از الان به همه اعلام کردم که یه وقت خدایی نکرده به علت فراموشی کادو نخرن.  :)) از یه هفته قبل به همه گفتم تا کمبود وقت هم نداشته باشن و پول هم پس انداز کنن. :دی 

امروز داشتم به یه نفر یه بخشی از اکسل رو توضیح می دادم. نمی گرفت. از پشت به سرش نگاه کردم و تو دلم گفتم عجب خنگیه!گرسنگی و خستگی از دلایل این کار زشتم بود. مدام هم می گفت من از ریاضی متنفرم. بعد من داشتم تابع if رو توضیح می دادم. 

if(a<b, a, b

اینو نمی فهمید. البته حق هم می تونه داشته باشه. به هرحال به باهوشی من نیست دفعه اول درس رو بگیره. :دی 



سنگین وزن

1396/10/10

دیروز رفتم توی داروخونه خودم رو وزن کردم. باورم نمی شه چقدر سنگین شدم. یه آقا کنارم بود که سرک کشید و وزنم رو با صدای بلند خوند. کلی خجالت کشیدم. الانم خجالت می کشم بگم. من از دیشب تصمیم به رژیم گرفتم. ناهار هم کاهو خوردم. گشنمه ولی. 

این پست رو دیروز نوشتم به خاطر همین قید زمان هاش فرق می کنه.

1396/10/06

امروز از ساعت هشت و نیم سر پا بودم به اضافه ی اینکه دیشب هم نخوابیدم و نذاشتن بخوابم. دیشب که زلزله شد کمتر ترسیدم چون هم شدتش کمتر بود و هم اینکه...  همین! چون شدتش کمتر بود. الان که نشستم و دارم می نویسم همش احساس می کنم زمین داره تکون می خوره. می ترسم. :دی خداکنه دیگه زلزله نیاد. 

 از صبح سر پا بودم و کلی خسته شدم. اما روز خوبی بود. امتحانم رو عالی دادم که البته ثمره ی درس خوندنم بود. توی دوساعت امتحان یه ضرب داشتیم می نوشتیم و پنج دقیقه به پایان وقت، تموم کردم. 


این دانش آموز کوچولوم دوباره بهم گفت دوستم داره. ولی اصلا درس نمی خونه. بهشون گفتم می خوام جایزه براتون بخرم. برچسب دوست دارید؟ سجاد گفت باب اسفنجی خوراکشه. دلم ضعف رفت گفتم منم خیلی باب اسفنجی دوست دارم.  :)) یعنی بخرم عمرا دلم بیاد بدم به اینا. 


این روزا که سریال یوسف پیامبر رو میده به ایمان آوردن زلیخا(ذلیخا) حسودیم میشه. نمی دونم چطور شکر اون نعمت بزرگ رو می خواد به جا بیاره. من که همیشه خودم رو خیلی شرمنده می دونم. خدا خیلی به من لطف کرده که نتونستم اونطور که باید شکرش کنم. 

تولدم نزدیکه. و این روزا پیام من به همه توی تلگرام و پیامک و تلفن:

چی می خوای بخری برام؟  @@


إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا ﴿۱﴾. آنگاه که زمین به لرزش [شدید] خود لرزانیده شود

1396/10/01

این اولین زلزله ای بود که من تجربه کردم یا لااقل به یاد دارم. از زلزله خواهشمندم که صبح ها بیاد تا ما لباس مناسب داشته باشیم بتونیم فرار کنیم.

قضیه اینطوری بود که من تازه رفته بودم بخوابم و داشتم خواب می رفتم که  یهو زمین نمی دونید چطوری لرزید. انگار دستت رو تند تند به چپ و راست تکون می دادی. و یه صدای وحشتناک که احتمالا مصالح ساختمانی بود هم به گوش رسید. داداشم داد زد خدیجه! 

یاد فیلمای زمان جنگ افتادم. وحشت کردم. از رخت خواب اومدم بیرون و داد زدم.  اسم داداشم رو صدا کردم. اما نشنید چون می خواست مامان و بابا رو هم بیدار کنه. رفتم سمت چهارچوب. باز صدام کرد که برم بیرون. تی شرت داشتم. نه می تونستم برم تو کوچه نه از ترس وایسم. هی داشتم داد می زدم و داداشم رو صدا می کردم. بابام اومد و بغلم کرد که نترس.نترس. گفتم خدایا خواهش می کنم هیچی نشه. 

هی نگران بودم سقف بریزه. 

البته زلزله خیلی کم و احتمالا چندین ثانیه بود و این هول شدن من بعد از وقوع بود و خبر نداشتم که قطع شده و باید آروم باشم. 

بعد از رفتن بیرون هم مدام یاد اون صحنه می افتادم و ناراحت می شدم. حدودا یه ساعت بعد زلزله من به حالت عادی برگشتم و آروم شدم. 

امشب هم که با لباس خوابیدم. خداروشکر اتفاقی نیافتد.