X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

1396/05/05

روز دختر رو با داداش عزیزم گذروندم. خیلی خوبه که آدم داداش داشته باشه. با مامانم. با عزیزدلم گذروندم. برقا رفت. سینی رو برداشتیم توی کوچه چای خوردیم. گفتم از فردا شامم اینجا بخوریم. :دی 


بلاخره یه کار نیمه وقت پیدا کردم. @@ از امروز شروع کردم به کار. خیلی خسته شدم. کار که می کنی تازه می فهمی گشنگی چیه. :دی مثل چی غذا می خورم. :)) 


امروز توی کلاس قرآن پسرا توی مسجد( به صورت غیر حضوری چون من از اون بالا نگاه می کردم) شرکت کردم. خیلی بامزه بودن این کوچولوها. هی سعی می کردن شبیه استادشون بخونن. صلوات فرستادنشون که نگو. اولش انگار داد می زدن. بعدش معلم گفت صلوات نظامی نفرستید صلوات قرآنی می خوایم! بعدش بچه ها آروم گرفتن.  :دی بخش خانوما بعد نماز خالی شد ولی من موندم. کلاس که تموم شد کفشم رو پوشیدم که برم دیدم در خروجی خانوما رو قفل کردن.  :|||| یعنی سکته کردم از ترس. چشمم خورد دیدم یه پیرمرده تو آشپزخونه سیگار می کشه. یعنی فقط از ترس لرزیدنم مونده بود. با وحشت گفتم آقا ببخشید در رو باز می کنید؟  

نگهبان مسجد بود. دعوام کرد که اگه موندی چرا خبر ندادی. درحالی که توی دلم برای بخیر گذشتن اوضاع خداروشکر می کردم ده بار هم از پیرمرده عذرخواهی کردم و اومدم بیرون. بازم خداروشکر می کنم.  

:||| 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد