X
تبلیغات
رایتل

هزار و یک شب

1396/02/30

برای عزیزی که نمی تونن بخوابن از امشب شروع کردم به قصه گفتن. قصه ی دیو و دلبر رو می خوام براش تعریف کنم. البته اسم شخصیت پسر رو نمی دونستم به همین علت از خودم اسم پیتر رو انتخاب کردم. امشب اولش رو گفتم براش: 


یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. توی یه روستای دوور یه دختری بود به اسم دلبر که با پدربزرگش زندگی می کرد. پدربزرگ دلبر یه مخترع بود اما انقدر که ساخته هاش با شکست رو به رو شده بود همه فکر می کردن که دیوونه س. توی ده یه پسر به اسم پیتر بود که دلبر رو دوست داشت اما دلبر اونو دوست نداشت. پسره خیلی پولدار بود اما دلبر اصلا ازش خوشش نمی اومد. دلبر عاشق کتاب خوندن بود. هر روز یه کتاب به دست می گرفت و می رفت بیرون. گاهی هم به بچه ها خوندن یاد می داد.