X
تبلیغات
زولا
1396/02/26 @ 23:58

دلتنگی

بعضی حرفا روحم رو داغون می کنه. مثل این: شاید نتونم بیام.


نمی دونم حتی چطوری حسم رو بنویسم. چطوری بنویسم که حقش رو  به جا بیارم. بچه تر که بودم مامان اینا برای مهمونی رفتن خونه ی داییم و من نرفتم. همه می دونستن چرا. خدیجه درس داره! برای هر چیزی همین مشکل بود. من نمی تونستم برم. 

دخترداییم بهم گفت به نظر من تو نمی خوای، نه اینکه نتونی. گفتم درس دارم گفت کتابت رو می آوردی. گفتم تحقیق داشتم گفت برگشتنی وقت داشتی. برای همه ی حرفام جواب داشت. دیدم راست می گه. الان که بزرگ تر شدم هم به همه ی کارهام می رسم و هم درس می خونم و هیچ وقت هم عزیزانم رو ول نمی کنم. و وقتی کسی بهم می گه نمی تونم قلبم فشرده می شه. فشرده می شه. جمع می شه. چون احساس می کنم از ته دل نمی خوان. در آخر این نوشته ی نیکولا رو بخونید که انگار فقط و فقط حرف منو خواسته بگه:


http://nikolaa.blogfa.com/post/1600

شرمنده این مرورگر نمی ذاره لینک بدم. 

نظرات (2)
علی اسفندیاری ||
1396/03/16 ساعت 04:51
سلام
عالی بوذددد
بیا دعوتی
پاسخ:
ممنون.
مهرداد ارسنجانی ||
1396/03/03 ساعت 23:43
اوهوم...
پاسخ:
.....
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد