X
تبلیغات
زولا
1396/01/27 @ 00:21

خب من عید بود که شکلات ترقه ای خوردم. هی قبلا اسمش رو شنیده بودم توفیق نبود ولی. خلاصه نشسته بودیم که من لیوان چای رو گذاشتم زمین گفتم وااای چه باحااال تو دهنم انفجاره! :))یا یه چیزی شبیه همین گفتم. همچنان که من در حال عشق کردن بودم، شکلاته به فعل و انفعالاتش ادامه می داد توی دهنم. :|  مزه ش رو دوست نداشتم ولی جرقه هاش باحال بود. شروع جالبی بود واس آشنا شدن باهاشون. :دی 
1396/01/24 @ 00:50

یه دختر دایی عزیزی دارم که می دونه تولدم دی ماهه. نمی دونه چند دی فقط می دونه دی ماهه. البته قبلا می دونست چندم دی و حتی می شمارد تا اون روز رو. ولی الان فقط می دونه که دی ماهه و اول ماه پیام میده تولدت مبارک. می ترسم بعدش یادش بره که حتی تولدم دی ماهه. 


نمی دونم ولی فکر کنم منو دوست داره. من که دوستش دارم اما درمورد خودش شک دارم. شنیدم پشت سرم حرف زدن. اما بازم بهم محبت می کنه. حتی وقتی فتوشاپ یاد گرفت و کامپیوتر رو فول شد گفت واسم کارت درست می کنه. به کسی به جز من اینو نگفت. این نشانه ی دوست داشتن نیست؟ به هر حال پنج سال باهم راه مدرسه رو رفتیم و اومدیم. 


الان که صورت و دماغ و اینا رو عمل کرده هم باز با هم خوبیم و هرچند دماغش بالایی شده اما مجازا اصلا دماغش رو بالایی نمی گیره. :دی 

1396/01/24 @ 00:38

من الان دو هزار سال خوشحالم یعنی. :)))

داشتم پست های نیکولا رو می خوندم که نوشته بود" معشوقه نبودن یه عبارت دو کلمه ای هستش که می شه براش دو هزار سال غصه خورد." 

1396/01/23 @ 23:43

امروز توی کلاس بحث از ویژگی آقایان و خانوم ها بود. معلم مون فمنیست بود. کلا خانوما وسط ندارن؟ یا فمنیستن یا عاشق مردا؟ بعد ترم پیش معلم مون مرد بود که اونم کلا طرفدار مردا بود. نه ما کلا نمی شه معلم نرمال داشته باشیم که منطقی فکر کنه. 


آهان من سال قبل یه بحث زندگی دچار عادت شدن راه انداخته بودم که کلی بحث اینا کردیم و فکر کنم جوابش رو پیدا کردم که به زودی توی یه پست جدا مفصل راجع بهش می گم. 


این روزا رفتن روی حالت لباس دوختن. کلا مدام عکس نگاه می کنم و می گم اینا رو می دوزم. نمی دونم کی فقط. 


باز فصل امتحان ها و لاغر شدن ما فرا رسید. 

1396/01/22 @ 23:51

اصلا راجع به عید و تعطیلات عالی که گذروندم چیزی نگفتم. گویا همش قراره فقط تو دفتر خاطرات و دلمون بمونه چون برای کسی هم تعریف نکردم به جز قسمت هاییش. خب بیشترش شخصی بود، نمی شد تعریف کرد. فقط قسمت مسموم شدنم رو کمی بگم که خب جالب بود. :دی من کلا معده ی ضعیفی دارم و زود مسوم می شم. اما خب این دفعه کمی طولانی تر شد. 

البته الان می گید چرا خاطره ی بد تعریف کردی. خب خاطره ی بد نبود. وقتی یکی هی نگران توئه و مراقبته، مریضی هم خوبه. :دی 

( تعداد کل: 7 )
   1       2    >>