X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

تقدیمى

1395/10/30

انتقال

1395/10/28

خب راستش من مى خوام وبلاگم رو عوض کنم. یعنى آدرس هم میدم. فقط اسمش رو عوض مى کنم. آرشیو رو اگه بشه میبرم دیگه. حیفه دوسالمه که اینجا بمونه. فعلا بگردم یه اسم پیدا کنم. :دى 

ولى در این بین اشاره کنم که از استاد زبان انگلیسى مون متنفرم. 

سوال

1395/10/28
منم هستن کتابای خارجی که دوست داشته باشم. یا آهنگ. ولى واقعا چجورى اسم اون هنرمندا رو حفظ مى کنید؟ خیلى سخته. راز موفقیتتون چیه؟ یا من قیافه ى هنرمندا رو نمى تونم تشخیص بدم. :|

1

1395/10/28

فردا رو می خوام اختصاص بدم به مامان. 

بابا

1395/10/26
واقعا وقتى آدم بچه ست، خیلى خره. از لحاظ مغزى منظورمه. خب فکر کنم همه ى ما حدودا توهم اینکه هیچکس دوستمون نداره و درکمون نمى کنه رو داشتیم. منم داشتم. بعضى وقتا حتى دارم همچنان. 

پدرها اصولا مثل مامان ها نرم نیستن. محبت رو نمى تونن اونطور که باید ابراز کنن. مرد بودن و سخت بودن. و پدر من خب مرد قدیمى حساب مى شه نه از این باباهاى امروزى که خیلى احساساتین! پدر من سخت و سفته. چند روز پیش نبض همه رو داشتم مى گرفتم. نبض همه حدودا خوب بود. اما واسه بابام کم تر بود. بابام... خب به مردى با اون ابهت نمیومد که در حال پیر شدن باشه. که در حال ضعیف شدن باشه. و از درون داره ضعیف مى شه. 

پدر من سخت و سفته. یه مرد واقعى. خب باباى من هیچ وقت مثل باباهاى احساساتى با من رفتار نکرده. یعنى هیچ وقت مثل فیلما نبوده. و من به عنوان یه بچه، هر چى تو فیلما دیدم رو باور کردم. فکر کردم زندگى مثل فیلمه. و بعد با خودم فکر کردم که بابام خوب نیست و منو هم دوست نداره. بچه ى مغز خرکى. و این تفکر باعث شد که همه ى حرکت هاش رو منفى تلقى کنم. 

بعد... من بلاخره تونستم از فیلم بیام بیرون؟ نه! من داشتم با مادرم صحبت مى کردم که اشاره کرد به چندتا از کاراى بابام در حق من، که من از زاویه ى دیگه اى بهش قبلا نگاه کرده بودم و فکر مى کردم کار بدى بوده. اما وقتى مامانم گفت... من راستش... من واقعا متاسفم. همیشه بابام رو دوست داشتم. یعنى نه اینکه دوستش نداشتم. مگه مى شه؟ اما خب احساس بدى گاهى بهم دست مى داد. اما حالا من این مرد سخت و سفت رو تماما دوست دارم با تمام حساى خوب. و چقدر دیر آدم متوجه اشتباهاتش مى شه. 

من الان دارم یه بار دیگه به قضایاى قبلى نگاه مى کنم و مى بینم در اشتباه بودم. الان هر روز یه طور دیگه به حرف هاى بابام گوش میدم و خب مى بینم که چقدررر دوستم داره. حالا دارم همه چیز رو احساس مى کنم. مى فهمم. چقدر کور بودم واقعا.  ببخشید بابا! 

مرسى از همه ى سبیل هاى مهربون دنیا که پشت  ما همیشه وایسادن. کوه هستن. انقدر سخت و سفتن. اما یه قلب مهربون هم دارن. 
( تعداد کل: 18 )
   1       2       3       4    >>