X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
1395/09/26 @ 23:10

خوش تیپ ترین داماد

داداشم خوشحاله. و من... من از ته ته ته ته دلم به خاطر خوشحالیش خوشحالم. دوست دارم فقط زل بزنم به صورتش. به خوشحالى توى چشماش و لبخندهاى ریز و بى نظیرش. الان دارم نگاش مى کنم. نور گوشى افتاده رو صورت قشنگش. چقدر شبیه پسربچه ها شده. داره از دوستاى اینستا و تلگرامش تبریک جمع مى کنه و چقدر هم خوشحال مى شه بهشون جواب بده و بگه مرسى. مى گه خدیجه حالا یکى باید به اینا جواب بده و با ذوق شروع مى کنه به جواب دادن. قربونش برم. قربونش برم. قربونش برم.

1395/09/24 @ 23:48

دیگه به اونجا برنمى گردم

خانوم هایی که سرکار می بینم اصلا شبیه خانوم ها نیستن. خانوم از نظر من یعنى ظرافت. یعنى آرامش. رنگ. اما خانوم هاى سرکار، پشت میزشون که مى شینن بیشتر شبیه ربات هایى مى شن که انگار تا دکمه شون رو نزنى خاموش نمى شن. لبخند نمى زنن. سرشون رو میاندازن پایین و کار مى کنن. کار مى کنن. کارها از میزهاشون سرازیر مى شه پایین و همه جا رو مى گیره. بعد جمع مى شه. بعد دوباره کار مى کنن. بى کارى معنایى نداره. قیافه شون شبیه منالیزاست. یه حالت بى روح و خسته. یک جور بدبخت. سرشون رو کج مى کنن، متمرکز مى شن رو کار و دستاشون رو حرکت میدن. آروم به نظر مى رسن ولى سخت تر از اونى هستن که دیده مى شن. 


خانوم هاى سرکار مثل یک چرخ خیاطى کهنه شدن. یک مرگ تدریجى. غمگین. خسته. که فقط گاهى با چکه کردن چند قطره روغن رو موتورشون خوشحال مى شن. و بعد برق خوشحالیشون مثل یک شهاب، با همون سرعتى که اومده بود، مى خوره به زمین و نابود مى شه. 

1395/09/23 @ 17:51

.

امروز با یکى از بچه ها دعوام شد. دعوا نه اینکه بگم دست به یقه شدیم. اونقدر خشن نیستم. من معمولا خشونت توى خودم خفه مى شه. مشت هایى که باید به طرف مى زدم رو بعدا تو تنهایى با خودخورى به خودم خورده مى شه. البته جوابش رو دادم ولى بازم اعصابم خرده. بحثمون سر هر چى که بود کثیفى دهنش رو نمى تونست توجیه کنه. کثیفى دهن این بى شرف هاى توى خیابون که آرامشون رو توى خیابون سلب مى کنن با مزاحمت ها و تیکه هاشون رو هم هیچى توجیه نمى کنه. یعنى نشد من برم بیرون تیکه نشنوم. مورد مزاحمت قرار نگیرم. بد نگاهم نکنن. روز و شب هم نداریم. یعنى این همه مریض روانى داریم؟ اره یه سرى هاشون مریضن. ولى دیگه براى بعضى هاشون تبدیل به عادت شده. دختر دیدى بهش تیکه بنداز. دعوا که شد دهنت رو باز کن. 


نصیحت نمى کنم. از چیزایى که ناراحتم کردن دارم مى نویسم. اعصابم رو ریخته بهم این مسئله ها. 


اصلا ادب و احترام آقا نیست. کوچیکتر و بزرگتر که دیگه هیچى.  


الان که چى نوشتم اینا رو؟ کى مى خونه؟ کجان اونایى که باید بخونن؟ جز خالى کردن خود هیچ تأثیرى. هیچى.

1395/09/19 @ 01:19

.

دلم می خواد یکی موهام رو ناز کنه تا بخوابم. از این حالت این دنیا رها شم کمى. دندون عقلم داره درمیاد. دردش زده به بقیه ی دندونام و الان دندونام همگى با هم دارن سرود ملى مى خونن. دلم مى خواد برگردم به اون نه ماه که تو شکم مامانم بودم. گرم. امن. راحت. هر وقت هم دلم چیزى هوس مى کرد به مغز مامان پیغام مى فرستادم. گاهى به شکم مامانم لگد مى زدم که یعنى دوست دارم. یه جور دوست داشتن خشن طور. مامانا کلا یه چیزاى عجیبى هستن. مثلا آدامس هندوانه اى به نظر من طعم خربزه میده. یا یه طعمى که معلوم نیست چیه ولى خوشمزه س. مامانا هم معلوم نیست چى هستن ولى خوبن. مثلا لگد زدن باید معنى دوست نداشتن بده ولى تو فرهنگ لغت بچه ها و مامانا مى تونه معنى دوست داشتن بده. دلم مى خواد بخوابم. بعد که بیدار شدم لطفا به شکم مامانم برگشته باشم. 

1395/09/14 @ 23:25

در جستجوى کتاب

راستش من دنبال کتاب براى خوندن هستم و تازگى ها چندتا کتاب گرفتم دستم چند صفحه ش رو خوندم و هیچ کدوم رو نپسندیدم و ادامه هم ندادم. نمى تونم کتاب پیدا کنم راستش. از طرفى چند وقتى هم هستم دلم مى خواد یه چیز به درد بخور بخونم. یا دلم مى خواد فانتزى خوب بخونم. پیدا نمى کنم. :| کتاب نخوندنى حس بدى بهم دست میده. باید زودتر یه کتاب پیدا کنم. باید زودتر شروع کنم. 

اگه کتاب معرفى مى کنید یا در دسترس باشه یا به اندازه ى جیب ما باشه لطفا. :دى 

( تعداد کل: 6 )
   1       2    >>