1395/03/31 @ 23:08





Hi Summer! :)




1395/03/29 @ 01:50

تحقیقات یک دانشمند راجع به آدامس

من نکه به آدامس علاقه ی خاصی داشته باشم ولی خب نکه به آدامس علاقه ی خاصی هم نداشته باشم. یعنی بی علاقه هم نیستم اگه خوشم نیاد. و وقتى بیکارم یا فوتبال مى بینم یا مسابقه و اینا، ترجیح میدم یه آدامس تو دهنم باشه. 

یعنى درحال مردن از گشنگى باشم شما یه آدامس بهم بده حداقل چند ساعت دیگه دووم میارم.

شاید فکر کنید تو ماه رمضون نمى شه و باید بهتون بگم سخت در اشتباهید.

" اگر آدامس هیچ طعم و مزه اى نداشته باشه جویدنش بلامانع.س و روزه باطل نمى شه." <<مکارم شیرازى>>

آدامس رو یا از قبل بجویید یا نمى دونم با شستن طعمش میره یا نه ولى خواستید شستن رو هم امتحان کنید. 


وقتى مى خواستم زنگ بزنم بپرسم حکم آدامس چیه، فقط خواجه حافظ شیرازى مسخره م نکرد و نگفت که معلومه که باطل مى شه! ولى من به همه نشون دادم.シ

1395/03/27 @ 11:59

شجاعتم را برای زندگى کردن بیشتر کن

برای امتحان معادلات خواب موندم. 

از صبح تا حالا چند بار اینو براى چندین نفر گفتم. ولى هنوز با همون قوت این حقیقت جلو چشممه. از میزانش کم نشده. 


ساعت سه و نیم بیدار شدیم. بعد اذان گوشى رو تنظیم کردم اونم روى دوتا زنگ و خوابیدم. گویا ساعت پنج و نیم بیدار شدم گوشى رو ساعتش رو خاموش کردم وقتى زنگ خورده و خوابیدم اما متوجه نشدم. براى امتحان معادلات خواب موندم. اصرار کردم قبول نکردن. این درس پیش نیاز چند درس دیگه ى ترم بعد بود. یه ترم براى این درس کلى راه رو رفتم و اومدم. براى امتحانش خوندم. کلى استرس گرفتم. و در آخر به خاطر یه صبح که نتونستم زود بیدار شم همه ش به فنا رفت. اولش خودمم به فنا رفتم بعد بچه هاى دانشگاه انقدر حرف زدن بهتر شدم ولى الان باز دارم به جزئیات امر توجه مى کنم. من واحد عقب افتادم. من چى کمتر از بقیه ى همکلاسى ها واس این درس سه واحدى گذاشتم؟ حداقل زحمت کشیدم.


شاید فکر کنید فقط یه درسه و مهم نیست. ولى هست. حداقل براى آینده م هست. هر واحدى که عقب بیافتم بعدا منو دچار مشکل مى کنه. همینطورى هم دارم با زور درس مى خونم چه برسه به اینکه عقب هم بیافتم. نمى تونم تا هر وخت که مى خوام واس تموم شدن دانشگاه صبر کنم. 

با توجه به اینکه درس حذف شد و نیافتادم، نمى تونم هم نیازش کنم. به دلایلى نمى تونم فعلا ترم تابستانى بردارم. 

همه مى گن اشکال نداره. 


 اشکال داره! همه خودشون مى دونن که داره، ولى خب نمى شه کارى کرد. کاریه که شده. این تنها چیزیه که مى تونم بگم.


* عنوان از خانم فریبا دیندار
1395/03/24 @ 12:13

Blue-Notes

راستش من اون رو در این حد می دونم که رنگ آبى و گرگ و موسیقى و شکلات و دخترک زیر نور ماه رو دوست داره و مهربونه.یعنی شاید خیلی خوب نشناسمش.

 ولى شما هم قبول دارید بعضى ها قبل از شناخته شدن هم حس خوب منتقل مى کنن؟ 

البته اینکه حس خوب منتقل کرد رو هم نمى تونم دلیل نوشتن بذارم. راستش علتش خیلى چیزاس. آدماى فوق العاده ویژگى هاى غیرقابل توصیف زیاد دارن. اون هم آدم فوق العاده ایه. از افرادى بود که باعث شد از ته ته دل لبخند بزنم. از افرادى هست که باعث میشه کلا از ته دل لبخند بزنید. با قلمش جادو مى کنه... یعنى مى خوام بگم خیلى عالى مى نویسه. نوشتنش مثل زندگى کردنه. از جمله افرادیه که خوبه و مى خوام بهش بگم که خوبه. که خیلى خوشگله. :دى  و قشنگ مى خنده مطمئنم.  مرسى که خوبى آتنا. به خوب بودنت ادامه بده. :)

1395/03/21 @ 02:48

نمى دونیم بخندیم یا گریه کنیم

من معمولا آخرین چیزى که واس خودم نگه میدارم انتظار داشتن از دیگرانه. وقتى از کسى ناراحت مى شم، وقتى با چشمان متعجب به کارهایى که علیه م انجام شده زل مى زنم، اول از خودم مى پرسم که حق دارم؟ حق دارم انتظار داشته باشم که طرف در برابر من احساس مسئولیت کنه؟ معمولا هم جواب نه هستش. من حق ندارم انتظار داشته باشم. 

خب طبیعتا از همکلاسى اى که دو ترمه کنار همیم هم انتظار نداشتم وقتى کمک خواستم حتما کمکم کنه. یعنى وقتى اونطور بد رفتار کرد، شوکه شدم! ولى بعدش به خودم فهموندم که من براش غریبه م. همه که قرار نیست به غریبه ها کمک کنن. و سعى کردم تعداد دفعاتى که با هم گشتیم و حرف زدیم و خندیدیم رو به پاى" هم کلاسى ها مجبورن کنار هم باشن" بذارم. 

ولى جالب اینه که امشب پیام داده و براى یه کارى ازم کمک خواسته!!

* عنوان برگرفته از تگ هاى وبلاگ ویرگول 

( تعداد کل: 12 )
   1       2       3    >>