X
تبلیغات
زولا
1395/02/28 @ 00:25

سطح دغدغه

لاک حرارتی دارم. یعنی کادو عید بود من الان دارم استفاده می کنم. اینا رو نمی دونم می دونید یا نه، روش شون به این شکله که اگه دماى بدنتون یا درواقع به صورت درست تر، دماى دستتون بالا باشه کمرنگ مى شه لاک و اگه دماى دست پایین باشه پررنگ مى شه. خیلى هم باحال. بعد امروز عصبانى بودم و استرس گرفته بود منو نمى دونم چرا؟ چون عصبانى بودم دیگه استرس چى مى گفت اون وسط. به هر حال. عصبانى و استرسى بودم و طبیعتا دماى بدن موقع عصبانیت بالا میره، همونطور که تو کارتون ها دیدید وقتى فردى عصبانى مى شه به رنگ قرمز درمیاد و دود مى کنه، و لاک من باید کمرنگ مى شد ولى پررنگ شد.فکر مى کنم لاکه از من ترسید و قاطى کرد که باید کمرنگ مى شد. این نشون میده که این لاک ها حالت هاى عصبى رو هم مى فهمن( من درآوردى) اگه عصبى بشى پررنگ مى شن و اگه عصبى نباشى و خوشحال باشى کمرنگ مى شن. اشاره کنم که رنگ هاى روشن شاد تر و رنگ هاى تیره سرد تر هستند. الان این لاک ها رو دست من شبیه موجود زنده شدن. آفتاب پرست مثلا. با این دستا الان فقط باید تایپ کرد. پیشنهاد مى کنم این ها رو. 

پ.ن: تازه کل روز داشتم رو دستم آب مى ریختم و به بچه ها نشون مى دادم که آب بریزى پررنگ مى شه. 

1395/02/24 @ 00:11

مثلا اگه این قدرت بزرگ کردن رو تو تخیل مى ذاشتیم شاید الان کتاب بابام چاپ شده بود

تو خونه ى ما قضیه همیشه اینطوره که مشکلات بزرگ بزرگن و مشکلات کوچیک رو ما بزرگش مى کنیم. به این ترتیب که براى مثال اگه شیر آب خراب بشه انقدر استرس وارد میشه، انقدر غر زده میشه، انقدر اخم مى شه که انگار شیر مرکزى ایران خراب شده و حتى جهان. درمورد همه ى مسایل اینطوره. 
1395/02/15 @ 12:14

مغزم نیاز به آپدیت داره

تازگى ها یه ویژگى پیدا کردم به اسم هنگ کردن. حالتى که قفل مى کنم و نمى تونم حرف بزنم یا درواقع نمى دونم که چى باید بگم. هى فکر مى کنم چى بگم؟ چى بگم؟ مغزم ارور میده و در آخر هم حرف نمى زنم. مثلا طرف سرم داد مى زنه من هنگ مى کنم زل مى زنم بهش همینطورى. و بعدش تا بیام عکس العمل نشون بدم قضیه تموم شده. یا ممکنه دارم با یکى حرف مى زنم. طرف مقابل مدام حرف مى زنه و من نمى دونم چى جواب بدم. هى فکر مى کنم و در آخر ترجیح میدم چیزى نگم. یه بار داشتم با دوستم حرف مى زدم یعنى اون داشت حرف مى زد. داشت مى گفت اینجاها یه شیرینى فروشى بود که بسته وگرنه مى تونستیم از اون بخریم. با خودم فکر کردم که الان چى باید بگم. باید بگم آه چه بد شد که بسته. یا باید بگم اشکال نداره میریم از جاى دیگه اى مى خریم. یا بگم عجب بد شانسى اى. یا بگم اى لعنتى حیف شد. هى فکر کردم و نفهمیدم چى بگم، برگشتم به دوستم گفتم شرمنده خیلى فکر کردم چى بگم چیزى به ذهنم نرسید. نمى دونم از کى دچار این تحول مغزى شدم ولى به ضررم تموم نشده. حداقل موقع عصبانیت خیلى به درد مى خوره که ساکت مى شینم و فکر مى کنم. حتى این ویژگى باعث شده حوصله حرف زدن( مجازى و واقعى) هم نداشته باشم مگر با اشخاصى که واقعا دوستشون دارم. ویژگى بدى نیست شبیه فرانسوى ها مى شم. 

1395/02/13 @ 00:45

قهرمان جلوگیرى از آدامسى شدن!

من نشسته بودم کنار یه صندلى که یه آدامس چسبیده بود بهش. نفر اول که خواست بشینه روش، گفتم نشین! نشین! کثیفه... نجاتش دادم! تشکر کرد و رفت. بعد به نفر دوم هم تذکر دادم و بعدش احساس مسئولیت کردم. انگار که من باید همه رو از شر یه آدامس که ممکن بود خودش رو بچسبونه به لباس ملت نجات مى دادم. یه جورایى حس خوبى داشتم از این حرکت و حتى دست کردم تو کیفم تا یه کاغذ بیرون بیارم و روش بنویسم: اینجا آدامسى است. بپا آدامسى نشوى!  و آخرش هم یه شکلک خنده بذارم. احساس قهرمان بودن مى کردم. که یهو یه خانم وارد شد و مثل بقیه سریع اومد سراغ اون صندلى. مثل قهرمان ها گفتم: نشینید! کثیفه! 

خانومه از پشت عینکش قیافه ى خواب آلود ساعت پنج صبحى منو نگاه کرد و پرسید آدامسه؟ گفتم که نمى دونم. دستمالش رو از کیفش بیرون آورد و آدامس رو پاک کرد و بعد رفت حتى یه جا دیگه نشست. همین قدر راحت و ساده و سریع. تا چند لحظه پیش خودم رو خوب مى دونستم ولى حالا احساس حماقت کردم. خواستم بگم خانم شما چقدر خوبى! هر چند زدى و قهرمان بودن منو خراب کردى. 

چند ثانیه بعد یکى دیگه وارد شد و نشست رو اون صندلى که حالا دیگه آدامسى نبود. 

1395/02/08 @ 01:14

78

لطفا دعا کنید موفق بشم.