1394/09/29 @ 17:05

سه نقطه

قبل تر با خودم فکر می کردم که چرا بعضى هاى میرن زیر بعضى پست ها کامنت مى ذارن و محتواى کامنتشون فقط سه تا نقطه س. یعنى حرف نمى زنن و فقط سه تا نقطه مى ذارن. با خودم مى گفتم خب اگه حرفى ندارن پس کامنت نذارن. اما حالا فهمیدم بعضى حرف ها و پست ها هستند که نمى شه براشون کامنت نذاشت. باید کامنت بذارى و حرف بزنى ولى نمى دونى چى بگى. حرف دارى و حرفى ندارى. به نظر عجیب میاد ولى در برابر بعضى پست ها تو حرفى ندارى درحالى که پر از حرف هاى نگفته اى.

1394/09/05 @ 23:39

ولى جادو باید وجود داشته باشه

یکی پرسیده بود که آیا این جادو و ورد وجود داره؟( به دلایلى من باید جواب مى دادم، قسمت هاى بولد شده جوابیه که دادم)

بهش گفتم که، من معتقدم یا همه چیز جادوییه.. یا جادو وجود نداره.


اینو گفتم چون معتقدم روزمره ترین مسائل هم جادوئن وگرنه جادو وجود نداره. چون معتقدم کوچکترین مسائل مى تونه جادو باشه. خندیدن. گریه کردن. مخصوصا دوست شدن که یک رابطه ى جادوییه.


بعدش اضافه کردم که شاید همکلاسیت توى یازده سالگى رفته باشه هاگوارتز و تو متوجه نشده باشى. شاید باشه چنین دنیاى جادویى اى و ما ماگل هاش باشیم.


از کجا معلوم شاید تو یه گوشه از این دنیا مردم سوار جارو مى شن و پرواز مى کنن. کنار هم کوییدیچ بازى مى کنن.  و با هم از بردشون خوشحال مى شن. شاید هر وخت دلشون برای هم تنگ مى شه چشماشون رو مى بیندن و کنار عزیزشون بودن رو تصور مى کنن، غیب مى شن و توى مکان مورد نظر ظاهر مى شن. شاید تو یه گوشه از این دنیا یه ایستگاهى باشه که مردم ماگل یه سمتش هستن و جادوگرا سمت دیگه ش. شاید همون موقع که ما داریم با قطار میریم مسافرت، یه قطار دیگه داره میره هاگوارتز و فقط لازمه با چمدون به سمت دیوار بریم و وارد سکوى نه و سه چهارم بشیم تا ما هم وارد دنیاى جادویى بشیم.


بعدش هم یه شکلک خنده زدم تا فکر کنه شوخى کردم. ولى بیشتر نزدیک بود بغض کنم. 

1394/09/04 @ 14:21

امیدهای آینده ی کشوریم ما مثلا

استاد: به گره هایى از درخت که بچه ندارن چى میگن؟

بغل دستیم: نا زا.