X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
1394/08/25 @ 14:36

حادثه ى منا3

دوستان پاریس در آتش تموم شد لطفا موضوع انشا رو عوض کنید.

1394/08/25 @ 14:34

حادثه ى منا

انقدر که ایرانی ها واسه پاریس در آتش غصه خوردن خود پاریس در آتش غصه نخورد.
1394/08/23 @ 22:40

آقا و خانم خونه( 3)

آقاى خونه مى زنه شبکه ى سه و مى گه فوتبال! و بعدش در حالى که یه لبخند شیطنت آمیز به خانم خونه مى زنه، چایش رو هورت مى کشه. خانم خونه که اعصابش از هورت کشیدن چاى و اینکه حرف خودش به کرسى ننشسته، خرد شده، کنترل رو برمى داره و مى زنه شبکه نمایش که فیلم! آقاى خونه اول یه نگاه عصبانى میندازه به خانم و بعد.. شروع مى کنه به قلقلک دادنش تا کنترل رو بگیره.
در این درگیرى ها و خنده های دوتا  بچه ى بزرگسال، یک هو صداى تلویزیون بلند مى شه. خانم و آقا برمى گردن و مى بینن قندعسل کنترل رو برداشته داره شبکه پویا مى بینه.
بعدش اون ها مى شن یه خانواده که عاشق کارتونن و سه تایى مى شینن و  کارتون مى بینن.
برچسب‌ها: داستان+ ک
1394/08/20 @ 13:26

دیوانه( ام)

توی دلمان به همه شان می گفتیم << دیوانه>>. قصد بدى البته نداشتیم. حتى شاید این زیباترین اسمى بود که در آن فضا و از آن منظر، مى توانستیم روى آن آدم ها بگذاریم. بهتر از اسم هاى فنى و پزشکى متاخر. شاید به خاطر سادگى و کلى بودنش. انگار اسمى انتزاعى باشد براى یک واقعیت خارجى، که ناظر به هیچ ترجیحى نیست. یک صفت، بدون هیچ توضیحى که احتمالا نزدیک است به آن نگاه فطرى اى که قبل از آشنایى با اصطلاحات داشته ایم: تقسیم به شبیه ما و غیر شبیه ما. ماها و دیوانه ها، که شبیه ما نیستند. همین. بدون هیچ خط مشخصى که آدم این ورش سالم باشد و آن ورش ناسالم. ملاکمان چه بود که یکى مى شد دیوانه و یکى صرفا عجیب و غریب؟

آرش سالاری_ روایت دیوانگان در پاییز از همشهرى داستان 

برچسب‌ها: کتاب
1394/08/20 @ 11:52

قدرت یک معلم

آزاد و پستا، با دنیاى پر جذبه ى شعر و بحث ما را از این اختلاف طبقاتى مى کندند و جدا مى کردند. آزاد، آگاه از لاف هاى آبادانى، یادمان داد از تهمت ها نهراسیم، تحقیر ها را تاب بیاوریم، جسور باشیم و بى باک. یادمان داد نه که <<بولکومى>> کنیم اما قلدر و قلندر باشیم. که اگر به کلوپ گلستان جونیورها و انکس سینیورها راه مان ندادند، به شناى در شط دل خوش کنیم، اگرچه ترسان از کوسه هایى که پا و دست آدم را یک لقمه یا به قول آبادانى ها چپو مى کنند. یادمان داد که با ایستادن در برابر صف محصل هاى دبستان و دبیرستان امیرکبیر، با صداى توفانى و رسا، دل ها را بلرزانیم. 

<<آلبرت کوچویى_ داستان "اوجوری" از همشهری داستان>>

( تعداد کل: 10 )
   1       2    >>