X
تبلیغات
رایتل

فکر کنم پادشاه منو بکشه.

1396/02/31
من همین الان متوجه شدم که داستان رو جای خوبی نیمه رها نکردم. باید جایی ول می کردم که برای فردا کنجکاو بشه. 

هزار و یک شب

1396/02/30

برای عزیزی که نمی تونن بخوابن از امشب شروع کردم به قصه گفتن. قصه ی دیو و دلبر رو می خوام براش تعریف کنم. البته اسم شخصیت پسر رو نمی دونستم به همین علت از خودم اسم پیتر رو انتخاب کردم. امشب اولش رو گفتم براش: 


یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. توی یه روستای دوور یه دختری بود به اسم دلبر که با پدربزرگش زندگی می کرد. پدربزرگ دلبر یه مخترع بود اما انقدر که ساخته هاش با شکست رو به رو شده بود همه فکر می کردن که دیوونه س. توی ده یه پسر به اسم پیتر بود که دلبر رو دوست داشت اما دلبر اونو دوست نداشت. پسره خیلی پولدار بود اما دلبر اصلا ازش خوشش نمی اومد. دلبر عاشق کتاب خوندن بود. هر روز یه کتاب به دست می گرفت و می رفت بیرون. گاهی هم به بچه ها خوندن یاد می داد. 

سر آشپز میلیونر

1396/02/29

اصلا نمی تونم یه دسر درست کنم که مثل عکسش بشه. مثل تلویزیون بشه. همیشه یه جاش می لنگه یا شله یا سفته. البته شل و سفتش هم خوشمزه س ولی خب دوست دارم کامل و قشنگ بشه. یه بار ماه رمضونی یه کیک درست کردم که افتضاح شد. خودم حتی نمی تونستم نگاهش کنم ولی دادشم حدودا همش رو خورد و هی می گفت خیلی خوشمزه س. یه بار هم شیرینی پختم که واقعا افتضاح بود ولی پسرخاله م همه رو خورد و مدام تشکر می کرد. منم تو دلم دعا می کردم دل پیچه نگیره. :دی 


امروز هم یکی از دستورات کیک رنگی رنگی رو اجرا کردم و یه کیک پختم. ایندفعه ولی به نظرم شبیه شد. این دفعه خوشمزه شد ولی همه سرشون شلوغ بود و نتونستن بخورن. 

تتتتق 

نویسنده از ناراحتی خودش رو از پنجره پرت کرد بیرون. :دی 

دلتنگی

1396/02/26

بعضی حرفا روحم رو داغون می کنه. مثل این: شاید نتونم بیام.


نمی دونم حتی چطوری حسم رو بنویسم. چطوری بنویسم که حقش رو  به جا بیارم. بچه تر که بودم مامان اینا برای مهمونی رفتن خونه ی داییم و من نرفتم. همه می دونستن چرا. خدیجه درس داره! برای هر چیزی همین مشکل بود. من نمی تونستم برم. 

دخترداییم بهم گفت به نظر من تو نمی خوای، نه اینکه نتونی. گفتم درس دارم گفت کتابت رو می آوردی. گفتم تحقیق داشتم گفت برگشتنی وقت داشتی. برای همه ی حرفام جواب داشت. دیدم راست می گه. الان که بزرگ تر شدم هم به همه ی کارهام می رسم و هم درس می خونم و هیچ وقت هم عزیزانم رو ول نمی کنم. و وقتی کسی بهم می گه نمی تونم قلبم فشرده می شه. فشرده می شه. جمع می شه. چون احساس می کنم از ته دل نمی خوان. در آخر این نوشته ی نیکولا رو بخونید که انگار فقط و فقط حرف منو خواسته بگه:


http://nikolaa.blogfa.com/post/1600

شرمنده این مرورگر نمی ذاره لینک بدم. 

آدم مریض می شه لوس می شه

1396/02/26

می خواستم روی برگه بنویسم" Get better soon!" با یه قلب و بدم به خواهرش که بده به خواهرش. اول خجالت کشیدم و بعدش گفتم شاید خیلی کلیشه ایه. و منصرف شدم. حالا هم پشیمونم که ای کاش می دادم. 

معلم مون رو می گم.

( تعداد کل: 187 )
   1       2       3       4       5       ...       38    >>