X
تبلیغات
رایتل

عاشقی بد دردیه

1396/04/30
من هیچ وقت از عشق و عاشقی خیلی توی وبلاگم ننوشتم. نکه زشت باشه، نه! من راحت نیستم اینجا برای همه تعریف کنم که مثلا امروز گل گرفتم. :دی اینا رو توی دفترخاطرات راحت ترم. حالا همه رو توی دفترخاطرات نوشتم و فوبیا گرفتم که کسی دفترخاطراتم رو بخونه.  :))) 
توی پرانتز بگم که کار خبطی نکردم فقط مسائلی که نوشتم خصوصی هستن. 
دوستم م می گه اگه خصوصیه چرا نوشتی؟ چون که خاطرات قشنگی بود و دلم خواست یادم بمونه. 

گاوصندوق هم ندارم بذارم اون تو. گذاشتم کشوی وسطی میزم.  :| تو رو خدا اهالی نخونید اون ورقه های منو. :دی 

شب گشنگی

1396/04/29

ساعت دوی نصف شب هستش. همین چند دقیقه پیش ده قاشق ماکارانی سرد خوردم*. خیار خوردم. شلیل خوردم. آب خوردم. مسئولیت خوابی که قراره ببینم رو هم قبول نمی کنم. دلم خواست توی وبلاگم دوباره نوشتن رو شروع کنم. و شروع کردم. ساعت دو هستش و من شش صبح برای خوردن شربت باید بیدار شم. حالا برای یه شربت با دوره ی زمانی هشت ساعته واقعا برنامه ریزی افتضاحی کردم که شش صبح باید از رخت خواب گرمم توی روز تعطیل دل بکنم. 


نوشتن دوباره خوبه. :)


*من عاشق ماکارانیم. اگه یه هفته هم صبح و شب بخورم غر نمی زنم. کودک درونم هنوز زورش بیشتره. 

* عنوان بر وزن: شب ادراری.  :دی 

دزدی عاشقانه :))

1396/03/31

داشتیم کارت های عروسی عزیزمون رو آماده می کردیم و خیلی به من خوش می گذشت. خوشحال بودم. بعد از آماده کردن پاپیون و زدن چسبش، دادن من اسما رو بنویسم. خیلی خوش خطم. :))) من خیلی نوشتن کارت عروسی رو دوست دارم. شاید چون دلم می خواد یه انگشتی توی این خوشحالی داشته باشم. بعدش پاپیون های این کارتا خیلی خوشگل بودن. من گفتم آقا خدا کنه اضافه بمونه پاپیون. من از اینا می خوام. بعدش دیدم نخیر نمی خواد اضافه بمونه گفتم اگه اضافه نمونه پاپیون فامیل های نزدیک رو برمی دارم برای خودم. که صاحب عروسی یه نگاه چپی انداخت و پشیمون شدم. :)) 


تو این افکار بودم که عزیزدلم که مسئول چسبوندن پاپیون ها بود، قایمکی یکی گذاشت کنار دست من. یه لبخند خیلی ملیح و عاشقانه زدم. البته بعدا صاحب عروسی فهمید و پاپیون رو ازم گرفت. :| ولی اون پاپیون که قایمکی برام گذاشت کنار خیلی ارزش داشت. :)

دستاورد امروزم

1396/03/28

یه نفر رو از غم و اندوه نجات دادم. یه نفر رو خوشحال کردم. :) 

.

1396/03/24

یه خانمه هستش که قراره برای من کاری انجام بده. اصلا نمی شناسمش. و کارم بهش افتاده ولی. نمی دونم چرا کلا از دنده ی چپ نه تنها بیدار شده بلکه خلق شده. خیلی خشنه. قرار بود دوشنبه برم ببینمش. نتونستم برم. الان می ترسم بهش زنم بزنم باور کنید. 


دوشنبه که نتونستم برم درواقع رفته بودم ملاقات. ملاقات زندانی نه، مریض. :)) اون روز خیلی گرسنه بودم. یعنی ضعف داشتم. اول تو مترو حالم بد شد بعد که پیاده شدم کمی بهتر شدم. برگشتنی خونه که واقعا رو به موت بودم. نمی دونستم بدنم انقدر ضعیفه. زیر چشمم قبلنا گشنه موندی سیاه می شد حالا بنفش می شه. جالبه من اصلا زیاد غذا نمی خورم ولی اگه اون یه ذره رو نخورم می میرم. 

( تعداد کل: 204 )
   1       2       3       4       5       ...       41    >>