X
تبلیغات
رایتل

شکوفه ها دارن میان

1395/12/27

خب من الان خوشحالم. هم اینکه به چالش بهار نویسی دعوت شدم هم اینکه بهار داره میاد. 


من عاشق همه ی فصل های سال هستم. هر فصلی زیبایی خودش رو داره چونکه. و بهار... بهار پر زیباییه. من الان سبزه کاشتم از دونه های گندم و رشد کرده. بهش اسفند بستم. هر صبح بهش آب میدم و خیلی دوستش دارم. بهم امید به زندگی میده. اون سبزه ها هم به من وابسته ن. به عشق و محبت من احتیاج دارن و براشون خیلی مهمه که من خوشحال باشم چون اگه ناراحت بشم زرد می شن. و به خاطر اون سبزه ها من حتی اگه ناراحت باشم می خندم و قربون صدقه شون میرم.


من عاشق دیدن مردمم وقتی دارن خرید عید انجام میدن. یه جور خوشحالی دسته جمعی. عاشق دیدن بازارهای شلوغم توی نزدیکی عید. ما قبلا یه باغ بزرگ داشتیم که نزدیک عید پرررر از شکوفه می شد. درختا هم الان شکوفه زدن. گلمم، گل های قرمز باز کرده و من شونصدتا ازش عکس گرفتم. 


عاشق دید و بازدید بعد از عیدم.


موهام رو هم چتری کوتاه کردم و الان تازه ی تازه شدم برای عید. تازه می خوام ماهی هم بخرم و مثل چشمام مراقبش باشم. باید به خاطر چیزهایی که وجودشون به وجود شما بسته س یا حداقل مربوط می شه خوشحال باشید.


 می گن هر روزی که شاد باشی عیده. قطعا روزی نیست که همه ی مردم خوشحال باشن. مشکلات همیشه هست. همیشه غم هست. به همین علت بخندید و شاد باشید چون دنیا توی این همه غم، به یه آدم خوشحال نیاز داره. اون شمایید. من وقتی به این پاراگراف فکر می کنم همیشه تلاشم رو برای خوشحال شدن بیشتر می کنم. می گم حداقل من بد نباشم. من غمگین نباشم. من کسی رو ناراحت نکنم. البته که سخته! به همین علته که ما یه قهرمانیم. 


من بهار رو خیلی دوست دارم. تلویزیون همیشه فیلمای خوب می ذاره. :دی سعی کنید لباس های رنگی بپوشید. فیلم ببینید. فیلم خیلی به من روحیه میده. کادو بدید. مردم معمولا اونطور که باید از کادوها خوشحال نمی شن. بعضی ها مادرزادی بی ذوقن. ما داریم یه بی ذوق نزدیکی هامون. اما شما اهمیت ندید. شما سعی کنید اونطوری نباشید. شما دلیل خوشحالی بقیه بشید. 


پسته ها رو سوا کنید بخورید. :دی مامانم به من می گه موش خونه. می گه همه چی رو می خوری تموم می کنی. روز اول عید سعی می کنه مراقب باشه سفره رو خالی نکنم.


توی خونه مون سفره رو من می چینم. بقیه نکه نخوان ولی یه جوری بی ذوقی نشون میدن و من هی سعی می کنم ذوق تولید کنم و نشون بدم مهمه که باشیم. 


به سال قبل که فکر می کنم سال خوبی بود. تجربه های تلخ زیاد داشتم اما خوشحالی هم کم نداشتم. کار کردم امسال. امسال معنی سختی کار کردن و پول درآوردن رو فهمیدم. معنی جامعه ی خشن رو فهمیدم. از صاحب کارا راستش دل خوشی ندارم. فقط باید وقتی صاحب کار شدم آدم بهتری باشم و سروقت. امسال نزدیک چهل تا کتاب خوندم. من در دسترسی به کتاب خیلی مشکل دارم. :|  امسال یه تولد خوب داشتم. امسال کمتر توی شبکه های اجتماعی بودم و عالیه. امسال وبلاگم یه ساله شد. امسال شنونده ی بهتری شدم. امسال، نسبت به سال قبلش فیلم بیشتر دیدم. 


اما سال بعد می خوام مهربون تر باشم و بیشتر تلاش کنم. شنونده ی بهتری باشم. از زندگی لذت ببرم. دچار روزمرگی نشم. بیشتر بنویسم. کار کنم. بیشتر درس بخونم. و عاشق تر باشم. :shame: 


برای همه تون، توی سختی و هر موقعیت دیگه، آرزوی خوشحالی دارم.


سال جدید داره میاد و تنها کاری که می تونیم بکنیم، دویدن به سمت صفحه های روشن زندگیه. 

بهار مبارک.  

شخصیت مورد علاقه م

1395/12/22

زندگی من شاید به دو بخش تقسیم بشه. ناآگاهی و برزخ! قبل تر شاید متوجه چیزی نبودم یا فکر می کردم که هستم یا شاید نمی خواستم که باشم یا هرچی... اما وقتی شک بوجود میاد بعدش رخنه می کنه توی کل زندگیت و یه حس پوچی بهت دست میده. یه حس پوچی نسبت به هرچی که تا به حال بودی و هر کاری که کردی! دیوونه ت می کنه. بعدش باید فکر کنی و از این شک نجات پیدا کنی اما مثل یه باتلاق هر چی بیشتر فکر کنی، بیشتر گیج شده و توی سولات مختلف غرق می شی. ذهنت اونقدر محدودت می کنه که به انفجار می رسی. و خود به خود، آروم آروم از بقیه ی افراد دور می شی. سعی می کنن کمکت کنن اما بیشتر دچار تردیدت می کنن و مثل آوار شروع به فروریختن می کنی. 

مثلا" از زبان فرانی"


پ.ن: تو برزخ باشید ولی تو ناآگاهی نباشید. البته منم وسط بودن رو دوست ندارم ولی تلاش برای فهمیدن فکر کنم خودش خوب باشه. 


وقایع اتفاقیه

1395/12/21

من تو دو راهی قرار گرفتم. خییییلی دو راهی بزرگیه. نمی دونم جلوی موهام رو چتری بزنم یا بذارم بلند بشه! الان چند روزه مدام درگیرشم. فعلا تصمیم بر این گرفتم که بزنم ولی بازم دو به شکم. هر دو مدل خیلی به من میاد و هر دو رو هم دوست دارم. پووف! نمی دونم! 


دوم اینکه مورچه ها به خونه ی ما حمله کردن. یه معنای واقعی حمله کردن. امروز داشتم صبحانه می خوردم. چپ رو نگاه کردم دیدم مورچه! راست رو نگاه کردم دیدم مورچه! جلو مورچه! همه جا مورچه. از دوستداران مورچه عذرخواهی کرده و تسلیت می گم چون همه رو با جارو برقی کشتم و ریختم تو سطل زباله. بعدش هم کمی سم ریختم که دیگه نیان. #قاتل 


کنال زدم. می خواستم نگم. می خواستم قایمکی باشه اما نمی تونم نگم. یه مریضیه گفتن گرفتم. کانال هم واسه این زدم که حرف بزنم توش. بنویسم و بنویسم و بنویسم. آدرسش رو هم نمیدم. شرمنده. خصوصیه. حالا شاید به بعضی ها دادم ولی آدرس نخواید من شرمنده می شم که بهتون بگم نه. نکه طرفدارام بیشتره از مهناز افشار؛ از اون لحاظ گفتم. 


فعلا همین. پست قبل هم هنوز در حال بررسیه. 

با خوندن پست جولیک باز به فکرش افتادم

1395/12/16

من خیلی وقته به این موضوع فکر می کنم که چی کار کنم زندگیم دچار عادت نشه؟ به این فکر می کنم که این مردم چطور سال ها بدون خستگی کنار هم زندگی می کنن؟ چی کار کنیم که شوق و ذوقمون رو از دست ندیم؟ چی کار کنیم زندگیمون دچار عادت نشه و نشیم همون همیشگی؟ 

خیلی فکر کردم و واقعا راه خاص و ماندگاری پیدا نمی کنم. چیزهایی که به ذهنم رسید مثلا خوشحال زندگی کردن بود. یا تجربه کردن چیزهای جدید. انجام کارهای جدید. قدر هم رو دونستن. یا مثلا مثل روز آخر عمر زندگی کردن.

نمی دونم اینا چقدر تأثیر داره. من خیلی می ترسم فقط. دیگه چه کارهایی می شه کرد؟ 

پیش به سوی آینده

1395/12/15

امروز یه کتونی خریدم. دخترخاله م می گه کتونی هات شبیه خودته. قشنگ معلومه مال تو هستن. خیلی خوشحال شدم. من خیلی سعی می کنم خودم باشم. سبک خودم باشه. خاص باشم. حرفی که زد نشون میده موفق شدم. بعدش گفت تو خیابون بارها شده چیزی ببینم و بگم این مال تو می تونه باشه. خب این خیلی عالیه که من سبک خودم رو به همه شناسوندم. جا انداختم. خب شاید بتونم تفکراتم رو هم آروم آروم جا بندازم. :) 

( تعداد کل: 166 )
   1       2       3       4       5       ...       34    >>