X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
1397/07/13 @ 07:21

برو سر اصل مطلب

شرکتی که بهش رزومه فرستادم جواب داده: ایمیل شما دریافت شد.

یعنی رد شدم؟... خب اونو که می‌دونستم دریافت شد چون ازoutbox رفت. :دی

1397/07/08 @ 23:52

موضوع:صحنه‌سازی شاید هم فضاسازی. نمی‌دونم.

خورشید سرخ و نارنجی رنگ صبحگاهی تازه روی بام افتاده که پیرمرد از خانه بیرون می‌زند و به سمت مغازه می‌رود. باد خنکی می‌وزد و برگ‌های زرد را روی آسفالت جارو می‌کند. بیشتر مغازه‌ها هنوز بسته‌اند. پیرمرد با خود فکر می‌کند که از جوان‌های امروزه زودتر از ساعت ده-یازده انتظار نمی‌رود! 
مغازه‌اش سرکوچه است.
کلید می‌اندازد و با بسم‌الله کرکره را بالا می‌برد. بوی تند ادویه‌ها و گیاهان دارویی به مشام می‌خورد و وقتی وارد مغازه می‌شود بوی صابون‌ها و بابونه‌ها و زعفران‌ هم کم‌کم بلند می‌شود. مثل معشوق‌های خجالتی که کمی دیرتر یخ‌شان آب می‌شود؛ از آن‌هایی که چند بار باید صدا کنی تا جواب بدهند و خب برای عاشق صدا کردنشان هم کیف دارد.
 پیرمرد از پس گونی‌های پر از ادویه و صابون به زحمت می‌گذرد و به پشت پیشخوان می‌رود. کلاه سیاه خود را به یک جفت شاخ گوزنی که به دیوار زده است آویزان می‌کند. از افتخارات دوران جوانی فقط همین شاخ گوزن‌ها برایش مانده. صدقه می‌اندازد و بسم‌الله گویان پشت پیشخوان روی سه‌پایه‌اش می‌نشیند. 
1397/07/07 @ 01:27

موضوع انشا:اتوبوس شلوغ

یکی از بچه‌ها توی کلاس زبان گفت تو مدرسه انشا دارن و نمی‌دونه چی بنویسه و خیلی موضوعش مسخره‌س. منم یه کم ایده بهش رسوندم. بعد دلم خواست خودمم بنویسم ولی نتونستم تمومش کنم


اتوبوس پر است. راستش اگر صادق باشیم اتوبوس درحال  overdose است. ما از مسافران خوش‌شانس بودیم که زودتر سوار شدیم و یک صندلی نصیبمان شد. هرچند صندلی‌ها هم تعریف چندانی ندارند. پلاستیکی و سفت و بعضی از آن‌ها کثیف و سیاه. اما لنگه کفشی در بیابان است. همین الان اگر بلند شوم سرش دعوا می‌شود یا شاید بتوانم بفروشمش! نمی‌توانم از قانون" ابتدا پیرها و ناتوان‌ها" حداقل الان پیروی کنم. مگر یک جوانمرد کت‌شلوار پوش و سبیل‌کلفت مثل فیلم‌ها بیاید و حاضر باشد در این اوضاع صندلی‌اش را به کسی بدهد. 

همه جور مسافری توی اتوبوس هست. همه ترک هستند ولی ترکی حرف زدن هر کدام متفاوت است. یک‌سری‌ها لباس محلی پوشیده‌اند اما تعدادشان انگشت‌شمار است. لباس‌های محلی روز‌به‌روز نسلشان رو به تباهی‌ست. خانم و آقایی در صندلی‌های جلویی من نشسته‌اند که معلوم است زن‌ و شوهر هستند. یک بچه‌ی شیرخواره بغل زن است که مدام گریه می‌کند و مادرش اوایل با مهربانی و حالا دیگر از کلافگی رو به فریاد است. یک بچه‌ی شش-هفت ساله بغل مرد و یکی هم زیر پایشان پایین صندلی خوابیده است. زن از وقتی عروسی کرده معلوم است که شروع کرده به باروری! پیرمردی در صندلی تکی کنار آن‌ها نشسته و موکت قهوه‌ای رنگی را لوله کرده و با خود دارد. معلوم نیست چرا این موکت را در انبار اتوبوس نگذاشته. اگر تعدادی مرغ هم در اتوبوس بود‌، می‌شد با اتوبوس محلی هند اشتباه گرفت. 

1397/07/01 @ 23:24

شب

ساعت یازده و نیمه. چراغا رو خاموش کردیم. توی تاریکی دراز کشیدم و درحالی که آهنگ بی‌کلام گوش میدم زل زدم به تک ستاره‌ای که از پنجره توی دل آسمون دیده می‌شه. خیلی آرامش خاصی توی این لحظات هست. صبح این آرامش و اطمینان رو ندارم. صبح مدام مزاحمم می‌شن. اما الان می‌دونم که زمان تو دستای منه. صدای نفس کشیدن اعضای خونه توی خواب میاد که خودش حس آرامشه از وجودشون. به آینده فکر می‌کنم؛ دلم می‌لرزه و بیخیالش می‌شم. بعد فکر می‌کنم کاش یه لپ‌تاپ داشتم؛ بازم بیخیالش می‌شم... و سعی می‌کنم فقط به آهنگ و تک ستاره‌ی توی آسمون فکر کنم.

1397/07/01 @ 13:27

بوی گل میدم که میگن اینو میگن.

بلاخره یه شامپو بدن برای خودم خریدم. وایسادم و همه‌ی شامپو‌ها رو بو کردم. شامپوی آلوئورا و گل. عسل و کاکائو هم بود ولی چون معشوقم اونا رو نپسندید این رو برداشتم. بلاخره باید یکی باشه از بوی خوش بدنتون تعریف کنه دیگه. 

( تعداد کل: 261 )
   1       2       3       4       5       ...       53    >>