X
تبلیغات
رایتل

آخه تابع و مثال آسونی بود واقعا

1396/10/12

اینترنت که قطع شده بود یاد کره ی شمالی افتادم. 

کتاب آکواریوم های پیونگ یانگ رو توصیه می کنم.


یه امتحان خیلی سخت رو نمره ی خوب گرفتم. نمره م رو که دیدم یه لبخند از ته دل زدم. زیاد می خندما ولی معمولا توجه نمی کنم. اما این لبخند واقعا چسبید. هنوز هم یاد وقتی که نمره م رو دیدم می افتم قند تو دلم آب می شه. مرسی از خدا. 


این روزام خیلی شلوغ و خسته کننده س. درس و کار و کار. خیلی خسته می شم. اما شنبه تولدمه. از الان به همه اعلام کردم که یه وقت خدایی نکرده به علت فراموشی کادو نخرن.  :)) از یه هفته قبل به همه گفتم تا کمبود وقت هم نداشته باشن و پول هم پس انداز کنن. :دی 

امروز داشتم به یه نفر یه بخشی از اکسل رو توضیح می دادم. نمی گرفت. از پشت به سرش نگاه کردم و تو دلم گفتم عجب خنگیه!گرسنگی و خستگی از دلایل این کار زشتم بود. مدام هم می گفت من از ریاضی متنفرم. بعد من داشتم تابع if رو توضیح می دادم. 

if(a<b, a, b

اینو نمی فهمید. البته حق هم می تونه داشته باشه. به هرحال به باهوشی من نیست دفعه اول درس رو بگیره. :دی 



سنگین وزن

1396/10/10

دیروز رفتم توی داروخونه خودم رو وزن کردم. باورم نمی شه چقدر سنگین شدم. یه آقا کنارم بود که سرک کشید و وزنم رو با صدای بلند خوند. کلی خجالت کشیدم. الانم خجالت می کشم بگم. من از دیشب تصمیم به رژیم گرفتم. ناهار هم کاهو خوردم. گشنمه ولی. 

این پست رو دیروز نوشتم به خاطر همین قید زمان هاش فرق می کنه.

1396/10/06

امروز از ساعت هشت و نیم سر پا بودم به اضافه ی اینکه دیشب هم نخوابیدم و نذاشتن بخوابم. دیشب که زلزله شد کمتر ترسیدم چون هم شدتش کمتر بود و هم اینکه...  همین! چون شدتش کمتر بود. الان که نشستم و دارم می نویسم همش احساس می کنم زمین داره تکون می خوره. می ترسم. :دی خداکنه دیگه زلزله نیاد. 

 از صبح سر پا بودم و کلی خسته شدم. اما روز خوبی بود. امتحانم رو عالی دادم که البته ثمره ی درس خوندنم بود. توی دوساعت امتحان یه ضرب داشتیم می نوشتیم و پنج دقیقه به پایان وقت، تموم کردم. 


این دانش آموز کوچولوم دوباره بهم گفت دوستم داره. ولی اصلا درس نمی خونه. بهشون گفتم می خوام جایزه براتون بخرم. برچسب دوست دارید؟ سجاد گفت باب اسفنجی خوراکشه. دلم ضعف رفت گفتم منم خیلی باب اسفنجی دوست دارم.  :)) یعنی بخرم عمرا دلم بیاد بدم به اینا. 


این روزا که سریال یوسف پیامبر رو میده به ایمان آوردن زلیخا(ذلیخا) حسودیم میشه. نمی دونم چطور شکر اون نعمت بزرگ رو می خواد به جا بیاره. من که همیشه خودم رو خیلی شرمنده می دونم. خدا خیلی به من لطف کرده که نتونستم اونطور که باید شکرش کنم. 

تولدم نزدیکه. و این روزا پیام من به همه توی تلگرام و پیامک و تلفن:

چی می خوای بخری برام؟  @@


إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا ﴿۱﴾. آنگاه که زمین به لرزش [شدید] خود لرزانیده شود

1396/10/01

این اولین زلزله ای بود که من تجربه کردم یا لااقل به یاد دارم. از زلزله خواهشمندم که صبح ها بیاد تا ما لباس مناسب داشته باشیم بتونیم فرار کنیم.

قضیه اینطوری بود که من تازه رفته بودم بخوابم و داشتم خواب می رفتم که  یهو زمین نمی دونید چطوری لرزید. انگار دستت رو تند تند به چپ و راست تکون می دادی. و یه صدای وحشتناک که احتمالا مصالح ساختمانی بود هم به گوش رسید. داداشم داد زد خدیجه! 

یاد فیلمای زمان جنگ افتادم. وحشت کردم. از رخت خواب اومدم بیرون و داد زدم.  اسم داداشم رو صدا کردم. اما نشنید چون می خواست مامان و بابا رو هم بیدار کنه. رفتم سمت چهارچوب. باز صدام کرد که برم بیرون. تی شرت داشتم. نه می تونستم برم تو کوچه نه از ترس وایسم. هی داشتم داد می زدم و داداشم رو صدا می کردم. بابام اومد و بغلم کرد که نترس.نترس. گفتم خدایا خواهش می کنم هیچی نشه. 

هی نگران بودم سقف بریزه. 

البته زلزله خیلی کم و احتمالا چندین ثانیه بود و این هول شدن من بعد از وقوع بود و خبر نداشتم که قطع شده و باید آروم باشم. 

بعد از رفتن بیرون هم مدام یاد اون صحنه می افتادم و ناراحت می شدم. حدودا یه ساعت بعد زلزله من به حالت عادی برگشتم و آروم شدم. 

امشب هم که با لباس خوابیدم. خداروشکر اتفاقی نیافتد. 

یعنی اگه عصبانی می شدم یه نفر رو از دست داده بودم

1396/09/29

داشتم به یه دخترکوچیک حدودا یازده ساله درس توضیح می دادم. خیلی وسواسی بود و توی کتاب چیزی نمی نوشت(کاری که منم یه عمره انجام میدم)  اما نمی دونم چرا از دیدن این حرکت توی اون بچه اعصابم خرد شده بود؛ و خیلی هم کند می نوشت و جواب می داد و اینم حرصم رو درآورده بود. می خواستم زودتر کارش رو تموم کنه. کمتر فس فس کنه. گاهی می دید نگام روشه نگام می کرد با خجالت. سعی می کردم حالت درونیم روی چهره م ظاهر نشه ولی احساس می کردم حسم رو می فهمه. 


بعدش قبل بروز دادن عصبانیت به خودم گفتم بس کن خدیجه تو حق نداری از یه فسقلی بی گناه عصبانی باشی. حق نداری اعصاب خردیت رو روی یه طفل معصوم خالی کنی. اینجا کسی قاتل بابای تو نیست.  :دی و خودم رو کنترل کردم. کنترل اون حالت چیزی بود که خوشم اومد. 


پ.ن: بعد از درس دختره بهم گفت من شما رو خیلی دوست دارم. 

پ. ن2: این پست رو یادتون باشه می خوام یه طنز ازش بنویسم. 

( تعداد کل: 227 )
   1       2       3       4       5       ...       46    >>