X
تبلیغات
رایتل

وسواس

1396/08/10

مامانم اینا از کربلا اومدن. من همش استرس داشتم که خدا کنه همه چی خوب باشه چون باید بدون مامانم ما مهمون ها رو سر و سامون می دادیم. تازه رفتیم استقبالشون که خودش یه لذت جدا بود. فکر کنم فقط الانه که با خیال راحت نشستیم چون مدام مهمون داشتیم. 

مامانم می گه از مرز که رد شدیم دوتا پسر بدو بدو با یه پارچ و با یه لیوان(به همه ی مسافرا توی همون لیوان شربت می دادن) شربت آوردن. می گه با دست بهشون فهموندم که خودم تو کیفم لیوان دارم صبر کن. تا مامانم لیوانش رو دربیاره پسره شربت توی لیوان رو دوباره خالی می کنه توی پارچ. :| 

می گه یه سطل دوغ بود که آقاهه دستش رو می کرد داخلش و هم می زد. 

جدا از این جور حرکت ها و گرد و خاک خیلی زیاد، از زیارت و مردم و استراحت و خوراک راضی بودن. بدجور دلم می خواد برم کربلا. هیچ وقت دلم انقدر نمی خواست.


شب بعد رفتن مهمونا مامانم گفت برید کیف هامون رو بیارید. آخ اون قسمتش خیلی چسبید.  :دی 


برای بار هزارم شروع کردم به بافتن یه شالگردن و امیدوارم ایندفعه بتونم کامل و خوب ببافمش. اینو قرار کادو بدم و می خوام خیلی خوشگل بشه. 

مراحل انتخاب دوست

1396/08/05

بلاخره کسی که باید باهاش دوست بشم رو پیدا کردم. البته اینا یه گروه دو نفره هستن. یعنی باید با هر دوشون دوست بشم؟  دوستش هم دختر خوبیه. آره می خوام با اونم دوست شم. فقط چجوری؟ من دوست ندارم خودم رو به کسی بچسبونم. این باید یه رابطه ی دو طرفه باشه. :دی آقا بحث رو عوض می کنم. زیادی دارم کشش میدم. 


سرماخورده بودم که مطمئن نیستم کامل خوب شده باشم. این سرماخوردگی آبرو واسم نذاشته. انقدر از بینیم آب اومده که جمعش می کردم مشکل کم آبی دریاچه ارومیه حل می شد. راستی حل شد؟ 

هی بهم گفتن برو دکتر. برو دکتر. هی گفتم شاید فردا خوب شدم. یه هفته س. الان خوب نشدم و می خوام برم دکتر اما کسی راضی نمی شه.  :دی حتی برای خودم سوپ هم درست کردم با این تفکر که باید خودم رو دوست داشته باشم. اما به نظرم اگه خودم رو دوست می داشتم باید قبول می کردم برم دکتر. راستش من از آمپول می ترسم. 


هالووین کیه؟ 


مردم دارن میرن کربلا. راستش تا دیشب شاید هیچ وقت از ته دل نخواسته بودم. دیشب که مامانم گفت نجف هستیم. یه لحظه به امام علی فکر کردم و دلم نجف خواست. الان هم دلم کربلا می خواد.

وقایع اتفاقیه

1396/08/01

داشتم فکر می کردم چی بنویسم. یعنی کدوم اتفاق روزها رو واستون تعریف کنم که توی یکی از وبلاگا نوشته بود"... منتظر بودم پیتزام آماده شه... " یادم افتاد دیشب لازانیا درست کردم. نمی دونم من بلد نبودم یا حقیقت ماجرا همون بود که درست کردم. خلاصه اصلا خوشم نیومد. نه از مزه ش نه از قیافه ش. 

دستور پختش رو از اینجا نگاه کردم. 

https://www.2nafare.com/طرز-تهیه-لازانیا-خوشمزه-lasagna-recipes/


اینم عکس.

s8.picofile.com/file/8309813142/IMG_20171023_062504_1.jpg


داغونه. 

می گم چرا مثل کتابا نشد. می گن هیچ وقت اونطوری نمی شه. تصوراتم راجع به گارفیلد ریخت بهم. 


2- دارم سعی می کنم توی این خونه ی جدیدمون یه دوست پیدا کنم. سلام و علیک با خیلی ها داشتم اما انتخاب دوست سخته. یکی که هم دختر خوبی باشه. هم علمش بالا باشه. هم رازدار باشه . و مهم تر از همه خلاق باشه و ایده های عجیب رو قبول داشته باشه. انگار قصد ازدواج دارم باهاش. اونطوری. اما آخه من چجوری یکی رو ببینم و اینا رو بفهمم از قیافه ش؟!  

من دوست می خوااام. شایدم باید صبر کنم دوست منو پیدا کنه نه من دوست رو!! 


3-دلتون نخواد، من چقدر این روزا بلال می خورم. همش بلال. بلال اینجا، بلال اونجا، بلال همه جا! اگر حامله بودم بچه م بلال می شد. دیگه مامانم اینا خسته شدن و ذغال و اینا در کار نیست. روی گاز کمی چپ و بعد راست رو زرد پررنگ می کنم و خدا داند که هشتاد درصدش خامه. می خورم. چه بوی خوبی هم داره. حالا فهمیدم چرا گاوها انقدر بلال دوست دارن. 


ضمیمه: توی پست آخرم نوشته بودم بیشتر می نویسم. ننوشتم. آدم درگیر که می شه یهو همه چی رو فراموش می کنه. ذهنش گیر می کنه. وقت زیاده ولی کمبود وقت پیدا می کنه. اینجوریه که دیگه فراموش می شن نوشتن و وبلاگا و سایتا. 

1396/06/12

علت اصلی ای که نمی نوشتم این بود که بسته ی اینترنتی نداشتم. :دی قبلش هم بسته داشتم ولی ذهنم خیلی درگیر بود و نمی تونستم تمرکز کنم که قطعا فقط بهانه تراشیه. داریم اسباب کشی می کنیم به همین علت فعلا موقعیتم ثابت نیست. بعدشم میریم تعطیلات. امیدوارم قبلش انتخاب واحد کنم که هی وسط سفر درگیر نباشم که وای جا نمونم یه وقت. 


یه نفر می خواسته زیرآب سایت رنگی رنگی رو بزنه. من امروز حالم خوب نبود. رنگی رنگی رو خوندم و حالم خوب شد. بعد اونوقت یه نفر می خواسته این سایت رو زیرآب بزنه. 


اینستاگرام هم عضو شدم یا شایدم اکانت باز کردم چی می گن دقیقا بهش؟ هیچ دنبال کننده ای ندارم و هیچ کدوم از بچه ها رو هم دنبال نمی کنم. صرفا برای دنبال کردن افراد موردعلاقه م این حساب رو باز کردم. 


یه کتابخونه برای خودم ساختم و فیلم های موردعلاقه م رو هم گذاشتم بغلش. یه کمد درست کردم و فقط خوراکی های موردعلاقه م رو گذاشتم توش. اینا حال خوب کنای منن.  :دی بیشتر می نویسم. 

امروز منو دیده با خنده می گه خوبی؟

1396/06/05

توی کلاس بحث از سن شد و من گفتم که نمی خوام بگم. بچه ها همه از من کوچیک تر بودن و برای راحت تر بودن خودم دلم نمی خواست بگم. اینا گیر دادن که بگو و من فقط سکوت کردم. بعدش یه معلمی اونجا بود که اونم گیر داد بگو و گفتم دلم نمی خواد بگم. گفت خب حدس می زنیم و شروع کرد به حدس زدن. کار به جایی رسید که من ناراحت شدم و این خانم شروع کرد به خندیدن. 


اینو از همون بچگی یاد دادن که سن و حقوق و خصوصی جات ملت رو نپرسید. توی زندگی مردم فضولی نکنید. اصلا گیریم که پرسیدن سن بد نیست. اصلا گیریم که پرسیدی. می بینی طرف مقابل دوست نداره بگه من این اصرار و در نهایت تمسخر رو اصلا نمی فهمم.حالا من نگفتم شروع کردی به حدس زدن؟ باز بچه های کلاس"بچه"بودن شما که بزرگی که چرا! 

( تعداد کل: 220 )
   1       2       3       4       5       ...       44    >>