X
تبلیغات
زولا
1397/05/28 @ 00:40

نوشته‌های دوران پناهندگی

گوش شیطون کر خیار ِ‌ گلخونه‌ای‌مون داره گل میده. البته گوجه‌ها قبلا دوبار گل دادن و گلشون خشک شد. به امید اینکه گل خیار خشک نشه. باید از گلفروشی‌ها علت خشک شدنشون رو بپرسم. 

راستی کارم رو هم از دست دادم و در حال حاضر بی‌کار هستم. دنبال کار خوب می‌گردم. نیست. از همه دوستان خواهشمندم دعا کنن برام. به دعا خیلی هم اعتقاد دارم من.

بعدا نوشت:

بقیه ی نوشتم کو؟؟!!


یه عالمه حرف زده بودم راجع به اینکه ناراحتم و اینجا نوشتم خوب شدم!! یه بارم من درد‌دل کردم بلاگ‌اسکای منتشر نکرد. :دی 

1397/05/28 @ 00:33

از نیازمندی ها

شمال
1397/05/24 @ 00:34

خلاصه‌ی اخبار

ای کاش یه کم تنبلی رو کنار بذارم و بیشتر وبلاگ بنویسم. نمی‌دونم چرا قالب وبلاگم خراب شده بود؛ مجبور شدم عوضش کنم.


بعد از نه ماه تدریس بلاخره یه کار جدید پیدا کردم. این هم مورد رضایتم نیست و فعلا فقط برای رفع نیاز مالی شروعش کردم. به امید اینکه کار موردعلاقه‌م رو پیدا کنم. ساعت کاریش خیلی کمه با این حال امروز انقدر خسته بودم که سه رسیدم خونه تا شش خوابیدم. اگه نتونم کاری کنم با حسرت خواهم مرد. از سکته خواهم مرد. اما هنوز امیدم رو از دست ندادم. 


مدام می‌گم برم یه سر به کتابخونه‌ی محله بزنم هی تنبلی می‌کنم. انگار توی جهان قبلی کوالا بودم واقعا. کسی که غذا گرم نمی‌کنه بخوره و سرد می‌خوره. چای نمی‌ذاره به جاش آب می‌خوره. این فرد تا کتابخونه میره؟ بله میره. فردا از سر کار اومدم میرم. صد در صد میرم. کتاب ِ خون‌م خیلی اومده پایین. 


ما یه سری گوجه‌ی گلخونه‌ای توی بالکن کاشتیم. گل هم میده اما بعد گل‌ها گوجه نمی‌شن. خشک می‌شن. نمی‌دونم چرا!!؟ 

خیار هم کاشتیم اما اون اصلا گل هم نداده هنوز. خیلی واسشون زحمت کشیدیم. ای کاش حداقل نفری یه محصول بدن. بی‌چشم و  رو های نمک نشناس! :دی 


باز بوی بد مهر داره میاد. کی حوصله‌ی دانشگاه داره؟ :d 


باران(برادر زاده) کمی بزرگ‌تر شده. اوایل منو نمی‌شناخت الان دیگه بغل منم میاد. بالا انداختنی می‌خنده. مو کشیدن هم یاد گرفته. وقتی دندون دربیاره بهش گاز هم یاد میدم که دخترای همسایه رو بزنه. :-"

1397/04/16 @ 01:16

شامپو بدن

 اونقدر تودارم که نوشتن وبلاگ سخت شده برام. هر چی می‌خوام تعریف کنم یه طرفش از خط‌قرمزام رد می‌شه. گاهی تصمیم می‌گیرم همه چی رو براتون تعریف کنم بعد حتی دستم به نوشتنشون هم نمیره.


چند روز پیش رفته بودیم از فروشگاه رفاه خرید کنیم. به بخش لوازم بهداشتی که رسیدم نتونستم خودم رو نگه دارم. این علاقه رو تازه در خودم کشف کردم. علاقه به لوازم بهداشتی. شامپوهای خفن. مایع‌های دست‌شویی که فقط خوشگلی ظرف‌هاشون دلمو برده. ماسک‌های صورت و مو. مارک‌های خیلی گرون. این مارک‌ها برای خودشون یه قفسه‌ی جدا دارن. 

در کنار خـریدن رژلب و لوازم‌تحریر و کتاب و فیلم و میوه و سبزی و شیرینی و دستبند و کادو، حالا خریدن لوازم بهداشتی هم اضافه شد به محبوب‌های دلم.

من یه شامپو بدن و یه شامپو برای مو هر دو از مارک‌های خوب برداشتم بعدشم هم تحویل صندوقدار دادم که بذاره سرجاشون. :دی چون وسایلی که برداشته بودیم داشت از پول توی کارت بیشتر می‌شد و مجبور شدیم چندتا غیرضروری(با بغض و آه) حذف کنیم. 


با توجه به تجربه‌م فروشگاه رفاه و جانبو و افق کوروش هیچ‌کدوم به نظر من فرقی با هم نداشتن فقط خوبیشون این بود که همه‌ی وسایلا که می‌خواستم یه جا دراختیارم بودن و خب این خودش باعث ولخرجی هم می‌شه البته.


1397/03/21 @ 02:43

بدون دعوت

<<جام جهانی چشمات...>>


جام جهانی چشمات رو تحریم می کنم. 


<<از طرف ترامپ>>


یهو طنزم گرفت. :دی 


جام جهانی چشمات رو تحریم می کنم. جام و جهانی در کار نیست. چشمات منحصرا برای منه.

( تعداد کل: 254 )
   1       2       3       4       5       ...       51    >>